تبليغاتX
دل نوشته های یک دلشکسته سابق
یادداشتها، خاطرات و تجربیاتی در عشق
 

زرنگي رانندة اصفهاني براي فرار از جريمه

 

حتماً ماجراي راننده ايراني در کانادا را شنيده‌ايد که دنده عقب مي‌رفته و به ماشيني مي‌زند و پليس که مي‌آيد، از راننده ايراني عذرخواهي مي‌کند و مي گويد: «لابد راننده کانادايي مست است که مدعي‌ است شما دنده عقب مي‌رفتيد!» حالا اتفاق جالب‌تري در اتوبان اصفهان رخ داده است.

 

راننده ی ایرانی

 

همشهري اصفهاني ما توي اتوبان با سرعت ۱۸۰ كيلومتر در ساعت مي رفته كه پليس با دوربين شكارش مي كند و ماشينش را متوقف مي كند. پليس مي‌آيد كنار ماشين و مي‌گويد: «گواهينامه و كارت ماشينو بدين». اصفهاني با لهجة غليظي مي‌گويد: «من گواهينامه ندارم. اين ماشينم مالي من نيست. كارتا ايناشم پيشي من نيست. من صَحَب ماشينا كشتم آ جنازشا انداختم تو صندق عقب. چاقوش هم صندلي عقب گذاشتم! حالاوَم داشتم مي رفتم از مرز فرار كونم، شوما منا گرفتين».

 

مأمور پليس كه حسابي گيج شده بود، بي سيم مي‌زند به فرمانده‌اش و عين قضيه را تعريف و درخواست كمك فوري مي‌كند. فرمانده اش هم مي گويد که او كاري نكند تا خودش برسد!

 

فرمانده در اسرع وقت خودش را به محل مي‌رساند و به راننده اصفهاني مي‌گويد: «آقا گواهينامه»؟ اصفهاني گواهينامه اش را از توي جيبش در مي‌آورد و مي‌دهد به فرمانده.

 

فرمانده مي‌گويد: «كارت ماشين»؟ اصفهاني كارت ماشين را كه به نام خودش بوده از جيبش در مي‌آورد و مي‌دهد به فرمانده. فرمانده که روي صندلي عقب چاقويي نيافته، عصباني دستور مي‌دهد راننده در صندوق عقب را باز كند. اصفهاني در را باز مي كند و فرمانده مي‌بيند كه صندوق هم خالي است!

 

فرمانده كه حسابي گيج شده بود، به رانندة اصفهاني مي‌گويد: «پس اين مأمور ما چي مي گه»؟!

 

اصفهاني مي‌گويد: «چي مي دونم والا جناب سرهنگ! حتماً الانم مي‌خواد بگد من داشتم ۱۸۰ تا سرعت مي‌رفتم»؟!

 

***

 آزمون سرعت و دقت در برابر موانع

 

براي مشاهدة اصل مطلب در سايت منبع بر اين نشانه کليک کنيد.

+ نوشته شده در  شنبه هفتم آذر 1388ساعت 16:36  توسط بهنام | 

 

 بلبل بر شاخسار نشست و آواز سر داد...

 

کيوان و چند نفر از همرشته ايهاي پسر، سنگيني فضاي آزمايشگاه را نـتوانستند تحمل کنند و کم کم خواب بر آنها چيره شد. درست يادم نيست که آيا خانم استاد با شوخي حرف را به خواب آلودگي «بعضي»ها کشاند و آنها به حياط رفتند تا سر و صورتي به آب بزنند يا خير؟ اما کيوان و چند پسرِ ديگر پس از اجازه گرفتن بلند شدند و به حياط رفتند تا هوائي تازه کنند.

 

پس از پايانِ ساعتِ اول درس تئوري شيمي تجزيه بلند شديم و به حياط رفتيم تا از خنکاي فضاي سبز پژوهشکده استـفاده کنيم. وقتي در کريدور به سمتِ دربِ خروجي مي رفتيم، چند نفر از پسرها به «او» و مژگان که جلوي همرشته ايها راه مي رفتند، نگاه مي کردند... نه نگاهِ آلوده؛ امـا براي کسي مثلِ من که «او» را ميهمان قلبم کرده بودم و (حتي تا کنون) جذبه هاي جسماني در عشق برايم جائي نداشتند، تحملِ اين نگاهها دشوار بود.

 

جلسة نخست با تمامِ خاطره هاي جالب و ناجالب اش به پايان رسيد. «او»، مژگان و چند نفر ديگر با اتوبوسِ سرويسِ خودِ پژوهشکده به منزلشان رفتـند و ما هم با ميني بوسِ دانشگاه. در راهِ برگشت همة ما دست کم دقيقه هائي را خوابـيديم. من اما تقريباً تمام طولِ مسير را به کنارِ اتوبان نگاه مي کردم و افکار گوناگون به ذهنم هجوم مي آوردند.

 

به منزلِ پدري که آمدم، خسته تر از آني بودم که با ديگري در مورد آزمايشگاههاي پيشرفته اي که ديدم، صحبت کنم. ليواني چاي خوردم. تلويزيون را روشن کردم اما نگاه نمي کردم. چشمانم به صفحة رنگي تلويزيون بود اما گوئي کور شده بودم. پس از مدتي بلند شدم و دفترِ صد برگ جلد قرمزِ عشقم را از کُمُدم بيرون آوردم. هميـشه صفـحه ها را آرام ورق مي زدم. انگار هر بار نوشتة تـازه اي در آن مي ديـدم که از تـماشايش سير نمي شدم. ميلي دروني مرا به نوشتن وا مي داشت. من که نـمي توانـستـم گـفته هاي دلم را به مادرم بگويم، نوشتنِ جمله هاي از دل برآمده ام مرا در رها شدن و رسيدن به آرامش (Relaxation) ياري مي کرد. جمله هاي برخاسته از دلِ پر دردم را از آن چه که امروز ديده بودم، به نگارش درآوردم. در قسمتي از آن دفتر پر خاطره نوشتم:

 

.   اگه «او» اين کار رو انجام داده تا من ازش متـنفر بشم و فکرِ «او» رو از سرم بـيرون کنم، بدونه که at all ... ابداً...

 

من تا ابد «او» رو همون دخترِ پاک و دوست داشتـني که شناختم، خواهم دونست و مي دونم که «او» واقعاً اين گونه که امروز بود، نيست. خدايا... به دلِ پاکِ «او» بينداز که با اين کارها نظرم نسبت به «او» عوض نميشه... حتي باعث ميشه که من بيشتر از گذشته به دوست داشتن هام و به خوبـيهائي که از «او» ديدم، فکر کنم.

 

.   خدايا...! به «او» بگو که من طاقتِ ديدنِ «او» و چشمانِ سياهش در اين رنگهائي که منو يادِ ديگراني مي اندازه که محاله در دلم جائي داشته باشند، ندارم...

 

ایمان ، عشق ، امید

 

( لطفاً بر روي لينک ادامة مطلب کليک فرمائيد )

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه دوم آذر 1388ساعت 15:41  توسط بهنام | 

امروز درست سيزده سال از سياهترين دوشنبة زندگي من – 28 آبان 1375- گذشت...

دوشنبه اي که سرنوشت عشق نخستينم را رقم زد.

 

پلی به سوی پـیروزی

 

وقتي به راهي که در اين مدت نسبتاً طولاني آمده ام مي نگرم، از کارِ خدا و کارِ خودم در شگفت مي مانم.

 

اکنون هر چند آن پسرک معصوم و پاک دل نيستم، اما شکستهاي ظاهراً تلخ و پيروزيهاي شيريني که در اين سالها داشتم، اين دورة سيزده ساله را به باارزش ترين و حساس ترين دورة زندگي ام تا حال تبديل کردند.

 

اين که مي توان از شکست، راهي به پيروزي هاي بزرگ تر جُست، برايم نه يک پند پـيرپسندانه که واقعيتي شيرين و اثبات شده است.

 

ايزد بي همتا را به خاطرِ تمام داده ها و نداده هايش در اين سالها سپاسگزارم.

بهنام

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388ساعت 16:17  توسط بهنام | 
 

ملاکهاي حمايت از رژيم صهيونيستي

 

از ديد خبرگزاري ايرنا

 

خبرگزاري ايرنا با درج عکسهائي از حاميانِ سبزپوش مهندس «مير حسين موسوي» در زير عکسها آورده:

حامياني رژيم صهيونيستي در ايران !

 

با پوشش، شعارها و پايبندي برخي از طرفداران جناب مهندس موسوي به واجبات اسلامي يا قوانين حکومتي (که در جاي خود مهم هستند) کاري ندارم. حرفِ من اين است که آيا صرفاً از روي بدحجابي افراد و يا طرفداري آنان از يک جريان خاص مي توان به آنان برچسب حمايت کنندة رژيم صهيونيستي زد؟

 

با وجود سياستهاي فرهنگي نادرستي که از سالهاي اخير در مورد مسألة فلسطين در پيش گرفته شده و با وجودي که مطمئنم براي بسياري از «ايرانيان» آن حساسيتهاي اوليه که در مورد مسألة فلسطين وجود داشت، وجود ندارد (و يا کمرنگ تر شده است)؛ هر ايراني آزاده اي ستم و ديگرکُشي را نفي مي کند.

 

1

 ملاک يک: روسري و شال سبز، داشتن انگشتر در شست دست و لاک ناخن.

2

 ملاک دو: پائين بودن آستين مانـتو.

3

 ملاک سه: اختلاط زنان و مردان در راهپيمائي.

4

 ملاک چهار: داشتن عينک دودي و پلاکارد ( اگر سبز باشد، بدتر! )

5

و در پايان:

تصوير دهانِ اين دختر از ميانِ شيشة مأمور نيروي انـتظامي چه چيز را به ياد شما مي آورد؟

منبع: خبرگزاري ايرنا ( بر اين نشانه کليک کنيد )

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388ساعت 16:1  توسط بهنام | 

 

پس از ورود به کريدور اصلي پژوهشکده، چشمانم را به اطراف چرخاندم. پيش از آن از طرفِ دانشگاه براي بازديد از دستگاههاي پيشرفتة آناليز مواد و آشنائي با روشهاي نمونه سازي به آنجا آمده بوديم. چشمانم، «او» و مژگان را ديد. باور نمي کردم که «او»، آن «او»ئي باشد که صدها بار ترانة «نحسي فال» را به ياد چشمانِ معصومش شنيده بودم. چشماني که مرا به يادِ «غمِ نجابتِ چشمانِ مريم» مي انداختـند... اما افسوس.

          

هميشه دنبالِ معصوميتي بودم که در چشمانِ زني يا دختري هويدا باشد و وقتي آن نشانه ها را در چشمانِ «او» يافتم و شخصيتش را با نگاههاي آرامش در نظر گرفتم، کم کم به «او» دل بستم. اما آن چشماني که هيـچ گاه خيره در آنها نگاه نکرده بودم و نمي توانستم هم اين کار را انجام دهم، اکنون فرسنگها با تصوراتي که در ذهنم پرورانده بودم، تـفاوت داشتند. آن روز پس از بازگشت به منزلِ پدري در دفتر خاطرات و يادداشتهاي جلد قرمزم (که اکنون در جاي امني است ولي نمي دانم کجاست) نوشته بودم:

 

چشمانی به رنگ بنفش شیطان

.  خدايا... به من بگو که چشمانم... چشمانِ سياهم... چشمانِ سياهـتر از قلب پليد و ناپاکم امروز اشتباه ديدند. خدايا به من بگو که چشمانم امروز به بـيراهه رفتند و «او» هماني نيست که با صفات بزرگي چون نجابت، پاکي و متانت مي شناختم. خدايا... تنها تو مي تواني اين نامعادلة پـيچيدة ذهنِ مرا حل کني.

 

آيا چشمانم امروز درست ديدند؟ آيا اين يک واقعيت عيني است و نه يک کابوس و رؤياي آشفته؟ خدايا نه! باورش برايم بسيار دشوار است.

 

.  من هيچ گاه دوست نداشتم... و نمي توانستم هم تصور کنم که چشمانِ سياهِ «او» را غرق در رنگ سياه و بنفشِ شيطان ببـينم. هيچ گاه تصور نمي کردم آن چشماني که مرا به خدا نزديک مي کردند... آن چشماني که مرا به يادِ «غمِ نجابتِ چشماي مريم» مي انداختند، اکنون رنگ سياه و بنفشِ شيطان را به خود گرفته باشند.

 

.  خدايا... من «او» را به همان صورتي که بود مي خواهم. «او» را به همان صورتِ دخترِ پاک و معصومي که نجابتش بر زيبائي اش برتري داشت، مي خواهم نه با اين رنگهائي که معصوميتِ چشمانش را در زيرِ زيبائي ظاهري شان دفن مي کند....

 

چشمان زیبا و پروانه

 

( لطفاً بر روي لينک ادامة مطلب کليک فرمائيد )


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388ساعت 15:17  توسط بهنام | 

      غروب غم انگیز

 

راننده که معلوم بود تازه از خواب بيدار شده، جواب داد: «بله» و منـتظر ماند تا دربِ ميني بوس را ببندم. پشتِ سر راننده نشستم. ميني بوس به سوي خوابگاهِ مرکزي به راه افتاد. از درب اصلي انتـظامات رد شد و در محوطة خوابگاه ايستاد و منـتظر دانشجويان ماند. همرشته ايهاي پسر يکي يکي درب ميني بوس را باز مي کردند و روي صندلي مي نشستند. براي آمدن چند نفر از آنها دقيقه هائي بيشتر صبر کرديم. خانمها نبودند و قرار بود از منزل خودشان به پژوهشکده بيايند.

 

در اين فکر بودم که اگر رانـنده مـرا نمي ديد، مژگان هم که نبود، پس چه کسي مي دانست و مي توانست تصور کند که من در ايستگاهِ موزائيک سازي هستم؟ يکي از همرشته ايها پرسيد: «اول صبح اين جا چه کار مي کني؟» تعجب او دليل داشت. من خوابگاهي نبودم. جواب دادم: «منـتظر سرويس بودم که آقاي راننده من رو ديد و نگه داشت... با راننده اومدم اينجا...!». او گفت: «مژگان سپرده بود که يکي از بچه ها در ايستگاه موزائيک سازي منـتظر مي مونه و قرار شده بود که به راننده بگيم همون جا نگه داره...».

 

تازه متوجه شدم که مژگان ابتدا به هم دوره ايهايش سپرده بود و به شهر خودشان رفته بود.

 

پسرها در داخل ميني بوس شيطنت مي کردند. بعضي ها را نمي شد کنـترل کرد! من با بيشتر بچه ها آشـنائي زيـادي نداشـتم و بنـابـراين، بيشتر مدت را از پنجره به حاشية کنارِ اتوبان نگاه مي کردم.

 

ميني بوس نرسيده به اَبَر شهري که در انتهاي اتوبان بود، به سمت راست پيچيد و پس از طي چند خيابان در شهرکِ حومة آن اَبَر شهر به پژوهشکده رسيد.

 

***

 

«او» و مژگان زودتر از ما در کريدور ورودي پژوهشکده ايستاده بودند. يکي يکي وارد شديم. چون با اين همرشته اي هايم هم دوره نبودم، بنابراين زياد تمايل نداشتم که در بحثهاي گروهي با آنها وارد صحبت شوم و بيشتر نقش شنونده داشتم. عادت نداشتم که به دختران، آن هم دختران همرشته اي ام مدت زيادي نگاه کنم. اما حضور «او» در هر جا کافي بود تا فکر مرا براي مدت زيـادي درگيـر کـند و زير چشمي «او» را زير نظر بـگيرم؛ اما... آن چـه را که مي ديـدم، باور نمي کردم.

 

نگاه عاشقانه

 

( لطفاً بر روي لينک ادامة مطلب کليک فرمائيد )


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 15:29  توسط بهنام | 

 

 خورشید غروب از میان شاخه ها

 

سريال داشت به دقيقه هاي واپسين اش نزديک مي شد. خواهرم و دامادمان بلند شدند و خداحافظي کردند. آخرين نگاهِ خواهرم پر مفهوم بود. آدمي بايد خيلي گيـج باشد که نگاهِ خيره ام را به صفحة جادوئي تلويزيون ببيند و به احساسم پي نبرد.

 

مادرم براي بدرقة آنها روانة پله ها شد. پدرم به اتاقِ خودش رفت. آپارتمانمان در طبقة دوم بود و تا مادرم بازگردد، يکي-دو دقيقه اي و شايد هم بيشتر زمان مي برد. دربِ آپارتمان نيمه باز بود. آخرين ديالوگها و صحنه هاي سريال را دوباره ديدم. بازگشت مادرم کمي به طول انجاميد و سريال به اتمام رسيد. به پشتي تکيه داده بودم و کلمه کلمة آن را با گوشِ جان مي شنيدم. حالِ عجيـبي داشتم...

 

 

تا هفتة پيش، «او» را دست کم در رؤياهايم داشتم و اکنون... تنها به فاصلة يک هفته گوئي همه چيز دربارة عشق نخستينم به پايان رسيده بود. «محمد» و «مريم» پس از رخ دادنِ ماجراهاي زيادي به هم رسيدند و ماجراي من تازه به انتها رسيده بود. احساسِ بسيار بدي داشتم. آن شب، بسيار احساساتي شده بودم. دوباره از خدا و از بي تفاوتي اش بدم آمد. وقتي ساعت 22 شب وضو گرفتم و به نماز ايستادم، مصداق اين شعر معروف شده بودم که:

 

« در نمازم خمِ ابروي تو در ياد آمد... »

 

هنگامِ خواب، واکمنِ قرمزم را کنارم گذاشتم و ترانة « نحسي فال » هاتف را بارها و بارها با دلي سرشار از احساس... همانندِ احساسي که در روزِ آخرِ ديدار با «او» داشتم، باز شنيدم.

 

***

 

فرداي آن روز زودتر از هميشه از دانشگاه بازگشتم تا تکرارِ قسمت آخر سريالِ «در پناهِ تو» را ببينم! هنوز هم نمي دانم در آن روزهـاي پر آشوبِ عشقِ نخستينم، چه چيز مرا به اين سمت مي کشيد که از ديدنِ سه بارة واپسين قسمت اين مجموعه سير نمي شدم.

 

غروب عاشقانه

 

( لطفاً بر روي لينک ادامة مطلب کليک فرمائيد )

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه نهم آبان 1388ساعت 16:40  توسط بهنام | 

 

خاطرة سوم – جوجه و جاروبرقي

 

منزل کودکي ام که در آن بزرگ شدم، حياط نسبتاً بزرگي داشت با درختهاي گلابي، گردو، انگور، توت صابوني، بـه و گيلاس. با گذشت سالها، درختانِ گيلاس، بـه و سيب به تدريج خشک شدند. به جاي آنها درختان توت و انگور پر و بال گرفتند و جاي هم نوعانِ خود را پر کردند. از آن حياط که در اسفند 1373 آن جا را ترک کرديم و به خانه اي آپارتماني آمديم، خاطره هاي زيادي دارم که سعي خواهم کرد به مرور آنها را به نگارش درآورم.

 

در تابستاني که بايد در مهر ماه همان سال به کلاس اول دبيرستان مي رفتم، دو جوجة زرد خريدم. يکي از آنها از بيماري، شور چشمي ديگران، بد غذائي، بدشانسي يا هر چيزي که فکرش را بکنيد، مرد! همان طور که معلوم است، آن يکي هم نبايد چندان خوش شانس تر از اولي مي بود.

  

روزي هوس کردم تا مثل «تام» در کارتون «تام و جري» با جارو برقي بيفتم به جان جوجه! بيشتر مي خواستم ببينم که آيا جاروبرقي مي تواند جوجه را تکان بدهد و به طرف خودش بکشد، يا خير؟!

 

جاروبرقي را روشن کردم... بقيه در «ادامة مطلب»

 

خاطرة چهارم – روزي که باعث غش کردن دختري شدم!

 

در سالهائي که در دورة راهنمائي درس مي خواندم، يکي از دخترانِ فاميلِ نزديکمان بيشتر روزها به منزلمان مي آمد. من، خواهرم و «پانته آ» خيلي با هم صميمي بوديم. شنيده بودم که پانته آ وحشت عجيبي از گربه دارد. شايد در دوران کودکي رويدادي براي او اتفاق افتاده بود که باعث ترس بيمارگونه در او شده بود.

 

هميشه به دنبال اين بودم که گربه اي را به جان پانته آ بيندازم تا ببينم آيا آن طور که مي گويند، از گربه وحشت دارد يا خير؟... بقيه در «ادامة مطلب»

 

گربه خاکستری - سیاه

 

( لطفاً بر روي لينک ادامة مطلب کليک فرمائيد )


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 18:9  توسط بهنام | 

 

تست تشخيص انحراف جـنسـي با پاسخ سريع

 

اين تست بسيار ساده و نياز به زمان زيادي ندارد.

 

 

( لطفاً بر روي لينک ادامة مطلب کليک فرمائيد )


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه یکم آبان 1388ساعت 9:26  توسط بهنام | 

 آرامش شب

نمره هايم در اين ترم نسبتاً درخشان بودند. نگاه متعجب همرشته ايها را ميديدم و لذت مي بردم. من اما بسيار خونسرد تر و آرام تر از گذشته با ورقه اي که نمره ها را بر آن نوشته بودند، روبرو مي شدم. گوئي انتـظار اين موفقيت را داشتم و آن را نيز حق خود مي دانستم (نمره هاي ترم پنجمم را مي توانيد در پايانِ همين پست ببـينيد). احساسم را از اين که مي ديدم در بعضي از درسها نمره هايم اختلاف زيادي با ديگران دارد، نمي توانم بيان کنم. احساسي آميخته با غرور، اطمينان، رضايت از تلاش فراوانم و بالاتر از همة اينها، ياري خداي بزرگم... در دل، خدا را سپاس مي گفتم و با آن که «ظاهراً» با او سرِ آشتي نداشتم، اما دلم به سوي نقطة آغازِ تمامِ نيکي ها پر مي کشيد.

***

يگانه دختر باهوش، پولدار و درسخوان رشتة ما در نيمسالِ نخست 76-1375 براي کسب رتبة اول حسابي به زحمت افتاد. من و بسياري از همرشته اي هايم چه دختر و چه پسر، در ذهنمان بود که داشتنِ تأمينِ مالي، فکر دانشجو را باز مي کند و درس خواندن را برايش آسان تر. هر چند در دانشگاه آزاد (به اصطلاح اسلامي) درس نمي خوانديم، اما جواني که دانشگاه براي او دروازه اي هر چند کوچک براي وارد شدن به اجتماع و زندگي مستقل است، نمي تواند نسبت به مخارج روزانه، پس انداز و آيندة مالي-کاري اش بي تفاوت بماند. به جرأت مي توانم بنويسم که ما او را با اقدسيه که در آن سکونت داشت، مي شناختيم نه با نامش...!

 قلب های پراکنده

( لطفاً بر روي لينک ادامه مطلب کليک فرمائيد )


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام مهر 1388ساعت 21:41  توسط بهنام | 

 

امروز « روز ملي دختران » است يا به قول يکي از برنامه هاي صبحگاهي رسانة مثلاً ملي، روز «ليلي ها». حتما پسرها رو هم «مجنون» مي دونند و روز اونها را روز «مجانين» يا «مجنون»ها خواهند ناميد! در اين پست دو خاطرة دخترانه مي گذارم. اگه خوانندگان گرامي استقبال کنند، تعداد پست هاي خاطره رو زيادتر خواهم کرد.

 

خاطرة نخست

 

بچه که بوديم (البته اگر بشه گفت پسرهاي دورة راهنمائي بچه هستند)، يکي از دختراي فاميلمون به خونه مون اومده بود. نمي دونم چرا هوس کرده بود که موهاش رو مثل بعضي آفريقائي ها با نخ ببنده! همون طور که دخترها بهتر مي دونند، اين کار رو بايد دو نفره انجام داد و اگه غيرممکن نباشه، خود فرد به سختي مي تونه تنهائي موهاش رو با نخ ببنده.

 

Valderrama

 

وقتي با کمک خواهرم موهاش رو درست کرد، کلي ذوق زده شده بود. اومد داخل اتاق و ازم پرسيد موهام خوب شده؟! من هاج و واج اون رو نگاه مي کردم! اصلاً باورم نمي شد که اون همون دختر فاميلمون باشه! دختري که صورت و تني لاغر و کوچک داشت، کله اش شده بود مثل «کارلوس والدراما» (Carlos Valderrama) بازيکن معروف تيم ملي فوتبال کلمبيا! وقتي بهش گفتم مثل آفريقائيها شدي، خودش رو به نشنيدن زد و پيش خواهرم رفت. از مادرم پرسيدم: «چرا دخترا اين قدر با خودشون ور مي رن تا خوشگل بشن؟» و مادرم جواب داد: «آخه زيبائي مالِ زنه...»... جوري گفت که انگار مردها نبايد به خودشون برسن و زيبا بشن!

 

خاطرة دوم

 

خيلي کم پيش مياد که با فاميلها جائي بريم؛ حتي پارکهاي داخل شهر. شايد توي اون قديمها بيشتر بود ولي الان تقريباً مي شه گفت به جز «سيزده به در»هاي هر سال، روزي نبوده که دور هم جمع بشيم.

 

در يکي از اون سالهاي دور که شايد سن خيلي از خوانندگان اين وبلاگ بهش نرسه، يکي از عموهام ما رو دعوت کرد تا به باغ پسته اش بريم و ناهار رو اون جا بخوريم. هر سه برادر (پدرم و دو تا عموهام) و دو تا از عمه هام هم بودند.

 

نمي دونم باغ پسته رفتين يا نه ولي درخت پسته مي تونه خيلي بزرگ باشه و چيدن پسته ها براي افراد بي تجربه مثل من اصلاً آسون نيست. اون باغ پر خاطره بوته هاي انگور هم داشت اما نمي دونم چرا زنبورهاي زرد بزرگ و لجوج هم داشت؛ اون هم نه يکي دو تا... هزار تا. انگاري اون جا «معدن زنبور» يا «زنبورستان» بود نه باغ پسته!

 

wasp

 

ناهار که صرف شد، يکي از دخترها آفتابه رو برداشت تا....! خب! ما پسراي مؤدبي بوديم و فکراي ناجور از سرمون نمي گذشت اما آفتابه ديدن دست هر کس خنده داره... چه برسه به دختر!

 

هنوز لبخند روي لبهامون بود که صداي فريادي رو شنيديم. بعدش صداي گريه اومد! صدا از کجا بود؟ بله... از همون جائي که ما نبايد مي رفتيم ببينيم چه خبر شده؟! اون طور که با سانسور بزرگترها دست گيرمون شد اين بود که زنبور (که ظاهراً نر بوده!) بـ ـاسـن عليا مخدره رو نيش مي زنه! نيش زنبور زرد رو هر کسي چشيده تا عمر داره فراموش نمي کنه؛ حالا اگه جاي حساسي باشه، چه بدتر!

 

***

 

پيش خودمون مي گفتيم اون بيچاره پا شد از يه شهر ديگه اومد اين جا و اين بلا سرش اومد!

 

اين هم شعري از «مهدي سهيلي» شاعر دوست داشتـني ام که براي دخترش سهيلا گفته. اين شعر بسيار بسيار زيبا رو تقديم مي کنم به تموم دختران خوب و پاکدامن اين کهن بوم.

 

مهدی سهیلی

 

به دختر خوب و پاكدلم؛ سهيلا

 

دخترم! با تو سخن ميگويم

گوش كن، با تو سخن مي گويم:

زندگي در نگهم گلزاريست

و تو با قامت چون نيلوفر

شاخة پر گل اين گلزاري

من در اندام تو يك خرمن گل مي بينم

گل گيسو، گل لبها، گل لبخند شباب

من به چشمان تو گلهاي فراوان ديدم

گل تقوا

گل عفت

گل صد رنگ اميد

گل فرداي بزرگ

گل دنياي سپيد

 

***

 

مي خرامي و تو را مي نگرم

چشم تو آينة روشن دنياي منست

تو همان خُرد نهالي كه چنين باليدي

راست، چون شاخه سر سبز و برومند شدي

همچو پر غنچه درختي، همه لبخند شدي

ديده بگشاي و در انديشه گلچينان باش

همه گلچين گل امروزند

همه هستي سوزند

 

***

 

كس بفرداي گل باغ نمي انديشد

آن كه گرد همه گلها به هوس مي چرخد

بلبل عاشق نيست

بلكه گلچين سيه كرداريست

كه سراسيمه دَوَد در پيِ گلهاي لطيف

تا يكي لحظه به چنگ آرد و ريزد بر خاك

دست او دشمن باغ است و نگاهش ناپاك

تو گل شادابي

به ره باد، مرو

غافل از باغ مشو

 

***

 

اي گل صد پر من!

با تو در پرده سخن مي گويم:

گل چو پژمرده شود، جاي ندارد در باغ

گل پژمرده نخندد بر شاخ

كس نگيرد ز گل مرده سراغ

 

***

 

 دخترم! با تو سخن مي گويم:

عشقِ ديدار تو بر گردن من زنجيريست

و تو چون قطعه الماس درشتي كمياب

«گردن آويز» بر اين زنجيري

تا نگهبان تو باشم ز «حرامي» هر شب

خواب بر ديده من هست حرام

بر خود از رنج بـپـيچم همه روز

ديده از خواب بپوشم همه شام

 

***

 

دخترم، گوهر من!

گوهرم، دختر من!

تو كه تك گوهر دنياي مني

دل به لبخند «حرامي» مسپار

«دزد» را «دوست» مخوان

چشم اميد بر ابليس مدار

 

***

 

ديو خويان پليدي كه سليمان رويند

همه گوهر شكنند

«ديو» كي ارزش گوهر داند ؟

نه خردمند بود

آن كه اهريمن را

از سر جهل، سليمان خواند

 

***

 

دخترم، اي همة هستي من!

تو چراغي، تو چراغ همه شبهاي مني

به رهِ باد مرو

تو گلي، دسته گل صد رنگي

پيش گلچين منشين

تو يكي گوهر تابندة بي مانندي

خويش را خوار مبين

 

***

 

آري اي دختركم، اي به سراپا الماس

از «حرامي» بهراس

قيمت خود مشكن

قدر خود را بشناس

قدر خود را بشناس

 

مهدي سهيلي - آدينه 29 / 3 / 1351

 

پس نوشت:

 

اون دختر خانم زنبور گزيده چند سال پيش با يه متخصص اطفال ازدواج کرد و شکر خدا زندگي خوبي دارن. اون يکي عمو هم که رفته بوديم باغش، 13 خرداد 1380 بر اثر ديابت فوت شد. خيلي دوستش داشتم. خدا رحمتش کنه.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت 12:28  توسط بهنام | 

 

رويداد عجيب و خنده دار در ليگ برتر فوتبال انگلستان:

 

گل بادکنکي ساندرلند به ليورپول !

 

ترجمه: بهنام

 

 ديروز، 17 اکتبر 2009 و در ليگ برتر انگلستان تيم ساندرلند ميزبان خود ليورپول را با گلي عجيب شکست داد. روزنامه ها و وبسايتها از اين گل به عنوان «گل بادکنکي» (Balloon goal) ياد کردند.

 

 گل عجیب بادکنکی

ضربة «دارن بنت» (Darren Bent) پس از برخورد به يک توپ بادکنکي بزرگ و قرمز رنگ (که معمولاً در کنار ساحلِ دريا از آن استفاده مي شود) تغيـير مسير داد و پس از فريب دروازه بان ليورپول، «پپه رينا» (Pepe Reina) وارد دروازه شد.

ليورپول پيش از اين بازي با سه باخت در موقعيت بدي قرار داشت و اين شکست که پيامد يک اتفاق نادر و خنده آور بود، اوضاع را براي ليورپول بدتر کرد.

 

کدام توپ

گل بادکنکی !!

 « پـپه رينا » در اين که کدام توپ را دفع کند، دچار ترديد شد.

 

«رافا بنيتـز» (Benítez) مشکلات تيم خود را آسيب ديدگي «استيون جرارد» (Steven Gerrard) و «فرناندو تورس» (Fernando Torres) در بازيهاي ملي، تأخيرهاي پروازي و دير رسيدن هواپيماي جت عنوان کرد. «خاوير ماسچرانو» (Javier Mascherano) و «اميليانو اينسوا» (Emiliano Insua) پس از ياري تيم ملي آرژانتين در بازيهاي مقدماتي جام جهاني 2010، آن قدر دير به هتل تيم بازگشتند که تنها براي نشستن روي نيمکت تيم آماده بودند!

 

 گل از زاویه ی مخالف

اگر بنيتس اين ها را دلايل شکست خود مي داند، اشتباه مي کند. دروازه بان ليورپول از حرکت يار خودي، «گلن جانسون» (Glen Johnson) که به طور ناگهاني پاي خود را در مسير توپ قرار داد، بيشتر گيج شد و در اين حال تلاش داشت تا شوت «بنت» را سد کند. «رينا» و «جانسون» پس از تأئيد شدن اين گل به داور و کمک داور اعتراض شديدي کردند که سودي نداشت.

 گلن جانسون

در اين مواقع، يک قانون «مبهم» بيان مي کند که بازي بايد دوباره با انداختن توپ شروع شود.

هر چند به نظر مي رسد که ليورپولي ها بايد از اين گل شانسي خوشنود باشند، اما عملکرد آنها به گونه اي بود که لايق پيروزي بودند.

 خوشحالی دارن بنت (سمت چپ) پس از به ثمر رسیدن گل عجیب

خوشحالي «دارن بنت» (سمت چپ) پس از به ثمر رسيدن گل عجيب بادکنکي.

 

منابع:

 http://www.telegraph.co.uk/sport/football/leagues/premierleague/liverpool/6358909/Sunderland-1-Liverpool-0-match-report.html#

http://www.liveoddsandscores.com/news/sports/421819/english-premier-league-football-betting-sunderland-vs-liverpool

http://www.guardian.co.uk/football/2009/oct/17/premier-league-sunderland-liverpool

 

براي مشاهدة ويدئوي اين گل بر اين لينکها کليک کنيد:

 

http://www.freeunblocker.co.cc/browse.php?u=Oi8vd3d3LnlvdXR1YmUuY29tL3dhdGNoP3Y9TmFReGY1NndTWFk%3D&b=13

http://www.freeunblocker.co.cc/browse.php?u=Oi8vd3d3LnlvdXR1YmUuY29tL3dhdGNoP3Y9TFV2MV9TQVpKWjQ%3D&b=13

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت 22:4  توسط بهنام | 
 

کوه پرديس جم

 

 جاده عسلویه به جـم

نام اين کوه باستاني پرديس است و در حومة شهرستان جم از توابع عسلويه استان بوشهر و در نيمه هاي راه بندر کنگان به فيروز آباد شيراز قرار دارد.

 

نکات قابل توجهي كه در اين کوه باستاني وجود دارد:

1- قلة اين کوه نزديک ترين نقطه زمين به خورشيد است، چون بالاترين ارتفاع در نزديکي خط استواست.

 

2- آتشکدة باستاني اي که در قلة کوه قرار دارد، محل تولد و غسل تعميد پدر جمشيد جم است.

 

کوه پردیس جم

3- مغناطيس فوق العاده قوي کوه در جهان زبانزد است و اگر در فاصله 50 تا 100 متري کوه يعني تقريباً انتهايي ترين نقطة مشخص آسفالت با ماشين توقف کنيد و ترمز دستي را بخوابانيد، ماشين به جاي سر پائيني به نرمي به سمت کوه کشيده مي شود. البته همين مغناطيس براي رانندگان نا آشنا بسيار دردسر ساز بوده و تا کنون تعداد زيادي از خودروها بي اختيار با کوه تصادف کرده اند.

 

4- پوشش گياهي منطقه نوعي خار بياباني گرمسيري منحصر به فرد است که خواص دارويي فراوان دارد. عسل حاصل از منطقه تماماً پيش خريد چند کارخانة داروسازي بزرگ جهان است. يکي از ترکيبات اصلي مسکن Advil که يکي از بهترين قرصهاي شناخته شده براي ناراحتي هاي اعصاب و دردهاي ميگرني است، از همين عسل تهيه مي شود.

 مسکن Advil

5- اين منطقه خرماي ويژه اي توليد مي کند كه به نام خرماي خصه معروف است و کاملاً در شيرة خود غرق مي شود؛ يعني يک کاسة آن ظرف سه ساعت پر از شيره مي شود. اندازة اين خرما اندازه آلبالو بوده و به جهتِ داشتنِ خواص دارويي تماماً براي ساخت قندهاي رژيمي براي بيماران ديابتي صادر مي شود. نکتة جالب ديگر، رويش درخت زيتون در دامنه شمالي کوه، حد فاصل شهرستان جم تا روستاهاي چاهه و دره پلنگي مي باشد که در آب و هواي آن منطقه بسيار بعيد مي نمايد.

 خلیـج همیشه فارس

فعلاً سندي براي قدمت چاهه و دره پلنگي وجود ندارد ولي علائم مشهودي از غار نشيني مشاهده و فسيلهاي مختلفي در اين منطقه به وفور پيدا شده است.

 

6- در لايه هاي زيرين اين کوه معدن عظيمي از آب خنک و فوق العاده سالم وجود دارد، آن هم در اطراف عسلويه!

 

مردم چاهه و جم، کوه پرديس را فوق العاده مقدس و محترم مي شمارند و به استـناد علائم موجود در آتشکده، احتمالا يکي از اولين مکانهايي بوده که نفت در آن سوزانده شده است.

 

با افتـتاح جادة فيروز آباد به عسلويه توسط پتروشيمي، رفتن به اين منطقه خيلي راحت تر شده است. پتروشيمي با تأسيس سه شهرک بزرگ در اين منطقه اقدام به تاسيس فرودگاه جم نموده و چهارشنبه هر هفته يک پرواز به مقصد جم انجام مي شود که امکان سفر آسان به اين منطقه اعجاب انگيز را فراهم مي آورد.

 

منابع:

 Pardise Jam Mountain

 www.musclepacked.com/advil.html

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم مهر 1388ساعت 19:12  توسط بهنام | 

 

پائیز 

گوش دادن هاي گاه و بي گاه و پر شمارِ «نحسي فال» آن خلأ معنوي را ژرف تر کرد. گاهي دلم براي آن آرامشِ نصفه و نيمه اي که با خواندنِ نماز نصيـبم مي شد، لک مي زد. آخرين سدهاي لجبازي ام با «خداي اسلامي» در حالِ فرو ريختن بود.

***

خواهرِ نوعروسم گاهي روزها هنگامِ صبح به منزلمان مي آمد. عطرِ آن روزهاي پائيزي پر خاطره را هنوز هم به ياد دارم و آن را با تمامِ رويدادهاي تلخ و شيرينش دوست مي دارم. مادرم هميشه عادت دارد که پـيش از رسيدنِ فصل سرد زمستان، پتوها و لحافهاي منزل را ساماني دوباره بدهد. پارچه هاي آنها را مي شويد و گاهي هم عوض مي کند. در آن سال، با کمک خواهرم پارچه ها را عوض مي کرد و دوباره مي دوخت. گاهي که پتوي پهن شده در اتاقِ پذيرائي بزرگمان، راهِ گام برداشتـنم را سد مي کرد، با دقت و به گونه اي که نظم و آرايش پارچه ها به هم نخورد، بر روي آنها قدم مي زدم و درس مي خواندم. هنوز هم عادت دارم که وقتي روي مطلبي تمرکز مي کنم، حتي اگر دروسي مانند رياضي و فيزيک هم باشند، راه بروم. شايد به اين دليل که ناخودآگاه با اين کار، مقداري از تنش (استرس)هايم کم مي شوند.

آرام بر روی نیمکت 

جزوة درس «ترموديناميک» را تقريباً خوانده بودم. به سراغ کتاب انگليسي Metallurgical Thermodynamics نوشتة David R. Gasskel رفتم. کلِ اين کتاب را دانشکده به صورت زيراکس براي ما تکثير کرده بود. اين همان کتابي بود که «او» نامش را روي کاغذ يادداشتِ کوچکِ سربرگ دارِ يکي از شرکتها و در روزي از ماهِ بهمن 1374 که جزوه هاي ترم چهارمش را برايم آورد، نوشته بود. اين کتاب را نه به دليلِ اين که خاطره اي از «او» را برايم زنده مي کرد، بلکه به خاطرِ تکميل کردنِ ناگفته هاي احتمالي استادِ اين درس و فهم بهترِ آن مي خواندم. در واقع، اين اولين کتابِ زبان اصلي بود که تا شروع امتحانهاي پايان ترم پنجم، به طور جدي بيشترِ فصلهاي آن را خواندم. از صبح که خواهرم آمد و تا وقتي که رفت، ده ساعت به طورِ پيوسته آن را خواندم. مثالها و تمرينهاي حل شده و حل نشده اش را حل کردم. تنها هنگام صرفِ نهار و خستگي گرفتن هاي گاه و بي گاه بود که مطالعه را کنار مي گذاشتم. دور از چشمِ مادر و خواهرم، چند باري هم با هاتف عزيز گرم گرفتم!

( لطفاً بر روي لينک ادامه مطلب کليک فرمائيد )

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم مهر 1388ساعت 12:47  توسط بهنام | 

 halo cloud

ابر هاله اي روي مسکو

 

نوشته: مايک کرومبولتز – 14 اکتبر 2009

 Mike Krumboltz

 

ترجمه: بهنام

 

توجه: منابع در انتهاي مقاله درج شده اند.

 

چند روز پيش يک ابر حلقه اي شکل مرموز روي آسمان شهر مسکو پديدار شد و هنوز هم شايعه هائي در مورد آن وجود دارد.

براي بار نخست پذيرفتيم که تصويري از ابر آسماني با فتوشاپ کار شده است. اين کار خيلي بي عيب بود؛ اما هواشناسان گفتـند که اين ابر به صورت ديجيتالي تغيـير داده نشده است. به هر حال، اين مطلب آن چه را که پيدا شده بود، به طور دقيق بيان نمي کرد.

 

 ابر هاله ای شکل مسکو

هنگامي که ابر به تازگي تشکيل شد، تعدادي از شيفتگان يوفو UFO از آن به عنوان يک «راز واقعي» نام بردند. حتي برخي آن را با سفينة فضائي بزرگي که در فيلم سينمائي «روز استقلال» بر روي زمين شناور مي شد، مقايسه کردند. واقعيت به سرعت بر تمام پيشگوئيهاي يک تهاجم بيگانه خط بطلان کشيد. مقاله اي از ديلي ميل Daily Mail  بيان مي کند که «ابر حلقه اي شکل درخشان» يک اثر نوري ساده است.

 صحنه ای از فیلم « روز استـقلال »

صحنه اي از فيلم « روز استـقلال »

 

سخنگوي رسمي بخش هواشناسي مسکو گفت: «به تازگي چند جبهه هوا از ميان آسمان مسکو گذشته اند که باعث ورود ناگهاني هواي سرد شمالي آرکتيک Arctic شد. خورشيد از غرب مي تابد و اين اثر را به وجود مي آورد».

اين ابر هفتة گذشته درخشيد اما هنوز تحقيقات به صورت روز افزون در حال انجام هستند. به واژه هاي «ابر هاله اي» ("halo cloud") و «ابر مسکو» ("Moscow cloud") نگاه کنيد. هر دو حيرت انگيزند و يک کليپ ويدئوئي در سايت يوتيوب (YouTube) صدها هزار بازديد کننده را به خود جلب کرده است. مي توانيد امتحان کنيد!

دلايلي که تاکنون براي اين رويداد بيان شده به شرح زير هستند:

- تابش نور خورشيد به ابرها پس از يک توفان؛

- نشانة آخر الزمان؛

- بشقاب پرنده اي بزرگ و ناشناخته (UFO

- نمونه اي از فناوري هارپ HAARP و احتمالاً کار آمريکائيها؛

- پديده اي حاصل از آزمايش جديد روسيه بر روي يک سلاح تازه و پيشرفته؛

- جلوه اي از فناوري نوين روسيه براي تغيـير وضعيت آب و هوا (با توجه به اين که شهردار مسکو چندي پيش گفته بود که امسال شهروندان مسکو رنگ برف را در زمستان نخواهند ديد) و..

.


 

پس نوشت:

UFO حرفهاي خلاصه شدة کلمات انگليسي Un-identified Flying Objects به معناي «اجسام پرندة ناشناخته» است.

منابع:

 www.buzzlog.buzz.yahoo.com

http://bigpondnews.com

 www.YouTube.com

 The SUN

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388ساعت 18:36  توسط بهنام | 

 

چقدر نفرت انگيز است اين که :

- ديگري به گونه اي با تو رفتار کند که تو او را دوست و هم صحبت خود بداني. توئي که بسيار سخت است بتواني ديگران را به عنوان محرم رازت برگزيني.

- پيشِ تو بيايد آن هم تنها وقتي که احساس کند شايد بتواني نيازش را برآوري.

- خودش را « بامرام » و « رازدار » جا بزند.

- نان و نمکش را خورده باشي و او هم، هم غذايت شده باشد.

- هنگامي که تصميم داشتي قيد تمامِ کارهاي نيک و بد، مهم و نامهم، تمام شده يا ناتمامت را در محلي که در آن کار مي کني، بزني و آن را با تمام خاطره هاي تلخ و شيرينـش فراموش کني؛ در آن دورانِ حساس تصميم گيري که نياز به هم صحبت داشتي کسي بيايد و از زبانت بيرون بکشد و در نقشِ «مشاوري خوب» راهنمائي ات کند و تو را از تصميم جدي ات باز دارد تا عاقلانه تر به کاري که مي خواهي انجام دهي، بينديشي.

- با او همراه و هم سفر باشي.

- عليرغم خواسته ات و براي آن که نشان دهي به او اعتماد داري، آدرس وبلاگت را در اختيارش بگذاري و او...

او پس از چندي که حجمِ زياد کار فاصله اي بينِ ما انداخت، به نزدِ رفيقِ گرمابه و گلستانش برود. با رفيقش وبلاگ شخصي و عاشقانه ات را بخواند... و شايد هم... به دلنوشته هايت... به غمنامه هايت خنديده باشد. از حماقـتت که او را «مرد» فرض کرده بودي، به اندازة کاري که دوستـش داري، پشيمان شده باشي.

 

 تـنـفـر

پاسخ هايم به خوانندگانِ دختر وبلاگم را « دوستي» کردن با آنان فرض کنـند. واکاوي نظرهاي خوانندگانِ ساکنِ خارج از کشورم را «لاس زدن» و خوش آمدنِ من از آنان بدانـند... و تو... نداني که چه کني و نتواني که پاسخي شايستة اين «نامردي» به آنان بدهي.

تنها راهي که در اين جا برايم مي ماند، تغيـيرِ آدرس اين وبلاگ خواهد بود... وبلاگي که خوانندگانِ اندک اما به مفهومِ حقيقي وفادارش را با اين آدرس زيبا و شايستة محتوايش يافته است.

او (آنها) اما بداند (بدانند) که خدا را سپاس مي گويم که تجربه اي ارزشمند را به من ارزاني داشت. تجربه اي که براي کارِ آينده ام بسيار سودمند خواهد بود و آن، دقتِ بيشتر در آشنائي با افراد و اعتماد نکردن به آنها در هر مسألة «غير کاري» است.

اين تجربه آن چنان برايم باارزش بود که وقتي سر از سجادة مقوائي ام برداشتم که مُهرِ آن را با خاک سفيدي ساخته بودم؛ کسي گفت: «مهندس...! پيشاني تون سفيد شده!» و من در حالي که دستانم را به آسمان گرفته بودم، پيشاني ام را پاک کردم و گفتمش: «الهي شکر... پيشِ خدا روسفيد باشم برام کافيه تا اين که پيشِ اين مردم...» و منظورم هم شايد همين بود که نوشتم و خواهم نوشت.

 تـنـفر یا عشق ؟

او (آنها) اگر به نزد دوستانش برود (بروند) و نوشته هايم را بخواند (بخوانند) و با ديگري تعريف کند (کنند)، مرا باک نيست. او خودش خواهد خواند و خواهد دانست که در موردش چه مي انديشم. من در قبالِ هيچ کدام از کارهائي که انجام داده ام، چه در شرکتِ قبلي، چه در شرکتِ فعلي و چه در اين وبلاگ شرمگين نيستم.

من به نظرهاي خوانندگانم فارغ از جـنـس، سن، کشور و تحصيلات شان پاسخ خواهم داد و آن را ادايِ ديني نسبت به محبتي که نسبت به من دارند، خواهم دانست. او خود به خوبي مي داند که نيازي به اين رفتارهاي سبکسرانه اي که خودِ کوته انديش اش مي داند، ندارم و نيک هم مي داند. پس تا زماني که اقدامم را در تغيـيرِ نشاني اين وبلاگ عملي کنم، مهمانِ ناخوانده ام خواهد بود و صد البته، قدمهايش بر روي چشمانم.

 

کسي که پس از سالها دوباره دلش شکست... آن هم از کسي (کساني) که انـتظارش را نداشت - بهنام

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم مهر 1388ساعت 17:12  توسط بهنام | 

 

 

همچنان با خدا بد بودم. ذره اي از تـنفرم نسبت به خدا برطرف نشده بود. روزها بود که به عمد نماز نمي خواندم و اصلاً هم ناراحت نبودم و حتي آن را حق خودم و تصميمي از روي اختيار و قدرتِ انتخابم مي دانستم. با اين وجود، خلأ عجيبي از اين نظر در قلبم احساس مي کردم، اما به آن اهميت نمي دادم.

ديگر به پايان ترم پر خاطره و غم انگيزِ پنجم نزديک مي شديم. کلاسها يکي يکي به اتمام مي رسيدند و بچه ها به دنبال تکميلِ جزوه هاي ناقص يا تحويلِ پروژه هاي درسي به استادان بودند. هميشه در انتهاي هر ترم اين جنب و جوش شيرين و کمي تا قسمتي دلهره آور به چشم مي خورد. با توجه به اين که جزوه نويسي دخترهاي دانشجو از بسياري از دانشجويانِ پسر بهتر بود، پس تعجبي نداشت که در اين مواقع از سال تحصيلي پسران «در به در» به دنبالِ دختران باشند! من هم همين طور! منـتها با وجود لطف و خيرخواهي نفيسه که مي خواست جزوه هاي نهائي اش را در اختيارم بگذارد، با سپاسِ فراوان از او درخواستش را رد کردم و به دروغ گفتم که جزوه هايم کامل است؛ البته کامل نبود و من در روزهاي پاياني ترم از مسعودِ عزيز گرفتم و تکميل کردم.

ندائي دروني به من مي گفت که وقتي براي کامل کردنِ جزوه هايت اين همه زحمت مي کشي، پس انقلابِ ديگري برايت در راه خواهد بود... انقلابي که ممکن است مسير تحصيلي تو را تغيـير دهد. واقعاً هم خودم نمي دانستم که چطور اين کار را انجام مي دهم؟ اصلاً چرا با اين زخمِ قلبي عميق و فکرِ پريشان و نامتمرکز، رفتارِ تحصيلي اميدوارانه در پيش گرفته ام؟ آيا اين از روي عادت بود؟ آيا به خاطرِ اين بود که دلم نمي آمد سابقة تحصيلي خودم را خراب ببينم؟

من در طولِ چهار ترم معدل هائي معمولي داشتم. از ديدگاهِ من، معدلِ بين 15 و 16 حتي در رشته هاي مهندسي سراسري معدلِ بالائي به شمار نمي رود. دوستانم مي دانستند که آموخته هايم بيش از اين معدلهائي که مي گيرم، ارزش دارند و من براي نمره تلاش نمي کنم. براي من هم، همين باارزش بود. اين بار اما با داشتنِ يکي از سنگين ترين ترمهاي تحصيلي در طولِ هشت ترم، چيزي ديگر انـتظارم را مي کشيد... شايد هم معدلي پائين تر از 14...

بارها و بارها به يادِ حرفي که به «او» زده بودم و جوابي که «او» به من داد، مي افتادم:

« شما مي دونيد که من تا حالا دانشجوي نمونه اي بودم و نمره هام خوب بوده... اما اگه اين ترم مشروط شدم، بدونيد که علتش چي بوده... اما اگر هم درسم بهتر شد و شاگرد اول شدم، بدونيد که به خاطر فراموش کردن شما اين همه تلاش کرده ام...» و «او» با آرامش پاسخ داد: « من هم اميدوارم که همين طور بشه و در درسهاتون پيشرفت کنيد...»

 هاتف

( لطفاً بر روي لينک ادامه مطلب کليک فرمائيد )

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه هفدهم مهر 1388ساعت 20:48  توسط بهنام | 
 

دانشمندان « کفن تورين » را باز-توليد کردند

 

 

 

 

ترجمه: بهنام

 

 

منبع اصلي:  www.yahoo.com

 

 

 

رم (رويتر)- يک دانشمند ايتاليائي مي گويد که «کفن تورين» (Shroud of Turin) را باز-توليد کرده است؛ شاهکاري که به طور قاطع ثابت مي کند پارچة کتاني که بعضي از مسيحيان به آن به عنوان لباس دفن عيسي مسيح احترام مي گذاشتند، يک جعل قرون وسطائي است.

 

اندازة کفن 14 فوت و 4 اينچ در 3 فوت (440 در 92 سانتي متر) است. هفت اينچِ (18 سانتيمتر) آن تصويري بر خود دارد که به طور ترسناک مانند يک نگاتيو عکاسي از يک مرد به دار آويخته شده است و بعضي مؤمنان مي گويند همان عيسي است.

 

لوئيجي گارلاسچلي (Luigi Garlaschelli) که اين نتايج را در يک کنفرانس مسائل ماوراء طبيعي که اين آخر هفته در شمالِ ايتاليا ارائه داد، در روز دوشنبه پنج اکتبر 2009 (13 مهر 1388) گفت: « ما نشان داديم که توليد دوبارة بعضي چيزها که همان مشخصه هاي کفن معروف را دارند، ممکن است».

 

Gallarschelli 

لوئيجي گارلاسچلي

 

 

گارلاسچلي، يک پروفسور شيمي آلي در دانشگاه پاويا (Pavia) نامه اي را همراه با تصاوير مقايسه اي در اختيار خبرگزاري رويتر گذاشت.

 

 

 کفن تورين پشت و جلوي يک مرد ريشو با موهاي بلند را نشان مي دهد که دستانش را روي قفسة سينه اش صليب کرده است؛ در حالي که تمامِ لباسش با چيزي که به نظر مي رسد جوي هاي کوچکي از خون جاري شده از مچ ها، پاها و پهلو باشد، لکه دار شده است.

 

 

 

آزمونهاي زمان سنجي کربن که در آزمايشگاه هاي آکسفورد، زوريخ و تاکسون و آريزونا در سال 1988 انجام شدند، عمر آن را بين 1260 و 1390 سال نشان دادند. شکاکين گفتند که اين فريـبي است تا باعثِ جذب زائران قرون وسطا شود و تجارت سودآوري را ايجاد کند. اما دانشمندان در توضيح دادنِ اين که چطور تصوير روي لباس حک شده، ناموفق بودند. گارلاسچلي کفنِ تمام اندازه را با استفاده از مواد و روشهائي که در دوران ميانه در دسترس بودند، باز-توليد کرد. آنها صفحه اي از پارچة کتاني را روي يک داوطلب قرار دادند و سپس آن را با رنگدانه اي که مقدار بسيار کمي اسيد داشت، ماليدند. نقابي هم براي صورت به کار رفت.

 

پوشاندن جسد در پارچه کتان

 

رنگدانه، لکه هاي خوني و سوختگي ها

 

رنگدانه با حرارت دادنِ لباس در يک اجاق و شستنِ آن، به طور مصنوعي پير شد (به اين فرآيند اصطلاحاً پير سازي يا aging گفته مي شود-مترجم). اين فرآيند رنگدانه را از سطح خارج مي کند اما تصويري محو، پُرز دار و نيمه پيدا مشابه تصوير روي کفن بر جاي مي گذارد. او معتقد است که رنگدانة روي کفنِ اصلي به طور طبيعي با گذشتِ قرنها محو شده است.

 

 

سپس آنها لکه هاي خون را اضافه کردند، سوراخها را  به صورت سطحي سوزاندند و با آب لکه دار کردند تا به اثرِ نهائي دست پيدا کنند. کليساي کاتوليک نه ادعاي معتبر بودنِ کفن را دارد و نه آن را به ايمان مربوط مي داند؛ اما اعتقاد دارد که بايد يادآوري کنندة رنج هاي مسيح باشد.

 

اين يکي از پر مناقشه ترين آثار باستاني مسيحيت است که در کليساي جامع تورين در ايتاليا نگه داري مي شود و به ندرت به نمايش گذاشته شده است. آخرين باري که به نمايش در آمد، سال 2000 بود و قرار بود که سالِ بعد دوباره به نمايش در آيد.

 

 

گارلاسچلي انـتظار دارد که مردم به يافته اش اعتراض داشته باشند. او مي گويد: « اگر آنها نمي خواهند تاريخ نگاري کربن انجام شده در تعدادي از بهترين آزمايشگاههاي جهان را باور کنند، يقيناً مرا نيز باور نخواهند کرد».

 

برخي از مؤمنانِ سخت گير، دقت آزمونهاي انجام شده در سال 1988 را مورد چالش قرار داده اند و مي گويند که دستکاري ها و بازسازي هاي صورت گرفته روي کفن در قرن هاي گذشته نمونه ها را آلوده کرده و روي نتايج به دست آمده اثر گذاشته است.

 

تاريخ کفن طولاني و جدال آميز است. پس از پيدائي آن در شرقِ ميانه و فرانسه در سال 1578 توسطِ خانوادة سابق سلطنتي ايتاليا ساووي ها Savoys- به محل اقامت شان در تورين آورده شد. در سال 1983 شاه سابق اومبرتوي دوم (Umberto II) آن را به پاپ سابق، ژان پل بخشيد.

 

در يازده آوريل  سال 1997 کفن به صورتي معجزه آسا از نابودي نجات يافت؛ آن هم هنگامي که حريق، نمازخانة گوآريني (Guarini) کليساي جامع تورين را ويران کرد، جائي که کفن در آن نگه داري مي شد. لباس را مردِ آتش نشاني که زندگي اش را به خطر انداخت، نجات داد.

 

آتش سوزی نماز خانه گوآرینی - یازده آوریل 1997

 

گارلاسچلي بودجة مالي براي انجامِ کارش را از انجمن ايتاليائي «کافران و عرفاي منکر وجود خداوند» (Italian association of atheists and agnostics) دريافت کرد اما گفت که اثري بر نتايجش نداشت. او گفت: «پول بو ندارد. اين کار به طور علمي به انجام رسيد. اگر در آينده کليسا بخواهد مرا در تحقيقاتم تأمين مالي کند، آماده ام».

 

 

 

  

 

 

منابع:

 www.news.yahoo.com

 www.westarkchurchofchrist.org

 www.sanfranciscosentinel.com

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم مهر 1388ساعت 17:49  توسط بهنام | 

 دورنمای ایوان نیاق

طبق برنامه ريزي انجام شده در هفتة گذشته، امروز، شنبه 11 مهر ماه 1388 فرصتي شد تا با همکارانِ عزيزم ديداري از روستاي کوچک و تاريخي «نياق» در استانِ قزوين داشته باشيم و از «ايوانِ نياق» مشهور آن ديدن کنيم.

 

 بر روی ایوان نیاق

عکس هاي با ارزشي که از اين سفرِ کوتاه مدت تهيه شده، در نوع خود کم نظير هستند.

در فرصتي مناسب، روايتِ تصويري اين سفرِ به ياد ماندني را براي شما عزيزان خواهم نوشت.

بهنام 

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم مهر 1388ساعت 23:6  توسط بهنام | 

نظر دو  بومي قبيلة پاپو:

 

چقدر زنان سفيدپوست ارزان به دست مي‌آيند!

 

قبیله پاپو - گینه نو 

 

رؤساي شما، بيش از اندازه پرحرفند؛ اين قدر حرف مي‌زنند که آب از دهانشان جاري مي‌شود. اين، قضاوت آشکار دو نفر از اعضاي قبيله «پاپو» (Papoue) بود که براي ديدن جوامع مدرن به مدت يک هفته ميهمان پاريس بودند.

 

به گزارش خبرنگار «بازتاب» از پاريس، «مارک دوزيه» که تدارک سفر دو بومي آفريقايي را ترتيب داده بود، دربارة آوردن اين دو به پاريس اظهار داشت: «هدف ما از آوردن آنان، مطالعة نگاه دو سياه‌پوست بومي‌ به جامعه سفيدپوستان بود و اين در حالي است که هميشه جهان، زيرنظر و قضاوت سفيدپوستان بوده؛ اما اين‌ بار جهانِ سفيد‌پوستان، زير نظر و قضاوت ديگر جهان خواهد بود.

دو بومی پاپو 

 

« موديا کپانگا» رئيس جنگ و «پوپوبي پاليا» رئيس صلح از قبيله پاپو در «گينه‌نو» در مدت اقامت خود در پاريس، ملبس به کت و شلوار و کراوات با آرايش سر به شيوة بومي‌ بودند. اين دو توريست فوق‌العاده، در مدت يک هفته اقامت در پاريس از مجلس، موزه‌ها، رقاص‌‌خانه‌ها و... ديدن کردند و همچنين روزنامه‌نگاران، جامعه‌شناسان و افراد کنجکاو از واکنش‌هاي آنان فيلم و عکس تهيه مي‌کردند.

 

در نخستين بخش سفر، برنامة ديدار از مجلس به هنگام روز کاري در پارلمان فرانسه ترتيب داده شد. پس از اين ديدار، کپانگا و پاليا به خبرنگاران گفتند: «مجلس شما مانند خانه‌اي طلايي است که از کف تا سقف، مزين به طلاست؛ در حالي که مجلس ما از کپر تشکيل شده است. براي ما هميشه اين پرسش وجود داشت که چرا سفيدپوستان زماني که به مناطق ما مي‌آيند، هميشه در پي استخراج معادن طلاي ما هستند. حالا متوجه مي‌شويم که اين‌ همه طلا را براي چه مي‌خواستند».

در بازديد از برج ايفل، يکي از دو مسافر چند ميخ را برداشته، گفت: «اينها را مي‌برم تا بکارم، شايد در منطقة ما هم اين ميخ‌ها به برج ايفل تبديل شود».

 

 دو بومی پاپو در حال بازی بیلیارد

 

مسافران بومي ‌پس از بازديد از موزه‌ها و بقيه اماکن توريستي به يکي از کاباره‌هاي پاريس دعوت شدند.

پس از پايان برنامه، رؤساي قبيله بومي ‌آفريقايي با حيرت اظهار داشتند: «چقدر زنان سفيدپوست ارزان به دست مي‌آيند. اميدواريم زنان ما هم روزي به ‌اندازة زنان سفيدپوست پيشرفت کرده (!!) و آسان به دست آيند؛ چرا که ما براي به دست آوردن زنان و ازدواج با آنان بايد بهاي سنگيني بپردازيم؛ حال آن که زنان سفيدپوست به راحتي خود را در اختيار مردان قرار مي‌دهند».

 


از اين نشانه عکسهاي بيشتري از گينه نو و بوميان آن ببينيد.

 

منابع:

 

سايت « بازتاب »

 

http://bhrumeur.blog.lemonde.fr

 

http://forumcanadaeurope.wordpress.com

 

http://bourses-expe.com

+ نوشته شده در  جمعه دهم مهر 1388ساعت 19:50  توسط بهنام | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
سال 1375 از نظر بسیاری سالی بود که عادی گذشت و تمام شد. اما برای من سالی بود که لحظه به لحظه آنرا با عمق وجودم حس کردم و گذراندم.
اکنون که به گذشته مینگرم با خود میگویم چه بر سر آن عشق داغ آمد؟ چه شد که در اوج جوانی آن شکست تلخ ظاهری مرا به اوج سوق داد؟
وظیفه خودم دانستم تا تجربیات خود را در اختیار عزیزانی قرار دهم که به نوعی درگیر این فرآیند پیچیده هستند. هر چند با خاتمه عشق بزرگشان دنیا را برای خود تمام شده دیده باشند...
نگاه من در این وبلاگ، غیر مادی و غیر جسمی است. به عشق از بعد جسمی نگاه نمیکنم و احساساتی چون بوسیدن و لمس کردن در عشق غیر مادی و حقیقی برایم جائی ندارند. بین عشقهائی با تظاهرات جسمی و عشقهای معنوی که تنها وجود فرد معشوق/معشوقه در نظر گرفته میشود، تفاوت کلی قائلم و تنها دومی را پاک و قابل ستایش میدانم. عشق جسمانی را تنها پس از ازدواج مقدس میشمارم و به آن اعتقاد دارم.
این به معنای نفی این نوع مهر و علاقه نیست، بلکه از تناسب موقعیت در مهرورزی و اعتقاد یا عدم اعتقاد به آن جنبه روحانی عشق که آنرا از سایر احساسات و نیازهای بشری متمایز میکند، ناشی میشود. در این انگاره، اثر دین و مذهب را هر چند که مهم میدانم ولی الزاما ناشی از اعتقادات دینی و اثر آن در روابط افراد دوستدار هم نمیدانم.
از خوانندگان محترم خواهشمندم نظرات ارزشمند خود را درباره هر یک از پستها یا کل وبلاگ برایم به نگارش درآورند. نظرات گرامی عزیزان خواننده مطالبم را مطالعه خواهم کرد و در صورت لزوم پاسخ خواهم داد.
دل نوشته های خود را میتوانید برایم به صورت نظر در پانوشت لینک دار «نظر بدهید» هر یک از پستها یا به ایمیل

ag.biomedical @ gmail.com

ارسال فرمائید. در صورتی که گفتار «از دل برآمده» ای باشد، یا باب تازه ای در بحثهای عشقی بگشاید، آنرا به اتفاق ادامه میدهیم و دنبال میکنیم.
با آرزوی شادکامی، خوشبختی و کامیابی عاشقانه تمام عزیزان
دلشکسته سابق - بهنام

پیوندهای روزانه
کتاب و داستان
پروفایل (مشخصات) مدیر وبلاگ
تیک تیک (خدمات وبلاگ نویسی)
دانلود کتاب (وبلاگ کرمانشاه)
انواع شکلک
مارال ( ادبیات فارسی و ترکی)
قـصه های ذیـحق
کتـابسرا (کتابهای علیرضا ذیحق)
کدهای مفید برای وبلاگ نویسان
مدلهای زیبای حجاب با روسری
دانلود فونـت خط نستـعلیـق
خدمات وبلاگ نویسان جوان
دریافت کد قطره های شبنم
فال روز، انواع فال و طالع بینی
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
آرشیو موضوعی
خاطرات زندگی بهنام
سرگذشت واقعی یک عشق
ترانه ها
شعر و ادبیات عشقی
یادداشتهای پراکنده درباره عشق
مقدمه
دختران و پسران (اجتماعی)
عشق، زندگی، مرگ
یادداشتهای پراکنده درباره زندگی
عشق و گل
دانلود کتاب
عشق به روایت سینما
مناسبتها
عکس
مطالب جالب و خواندنی
جوک و پـیامک (SMS)
خاطرات دوران دانشجوئی بهنام
پیوندها
و یــــــــــــد نـــــامه
کابـوس تـنـهائی
مجله همشهری جوان
دچـار یـعنی عاشق
اگر فردایـی نبـاشد...
گالری شعر و رمان
یـا ستار الـعـیـوب
دختر دلـباخته
نوشته های خدیجه
کلبه یه دختر تـنـها
نم نم بارون چشام گواه عشق پاکمه
دو عاشق
گنـجشک تـنـها
ورود ممنوع
جزیره زیر آب
تیلوری از جنس ممنوعه
شیدایان
و گاهی احساساتم چکه میکند..
غروب جدایـی
باران
سایت رسمی ایرج جنـتی عطائی
پندار نیک، گفتار نیک، کردار نیک
پرسپـولـیس
آلبوم خاطرات آریا پسر قند عسل
الهه آناهید
ورود دخترای بی جنبه ایرونی ممنوع
من و سرطان
یادداشتهای یک دختر ترشیده
دختر دستفروش مترو
ناگفتـنی های گقتـنی
هر آن چه از دل برآید ...
کلاس مجازی خوشنـویـسی
وبلاگ رسمی هواداران ستار
دیر تش باد (کوچکترین مدرسه دنیا)
آسان دانلود (دانلود نرم افزار)
سیمرغ (سبک زندگی، سلامت، فرهنگ و هنر، خبر، سرگرمی)
بهنـام خسروی
دخـتر دهـاتـی
شاید متـفاوت
روزانـه های قـناری
اعجاز علمی قرآن
سایت موسسه « گـل آقـا »
حضرت محمد (ص) و عایشه
بهترین اشعار معاصر ایران
تقصیر دلم نیست، تماشای تو زیـباست
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

PageRank

free counters
 

edge of darkness songs
Mp3 download | Music download

با کلیک بر اینجا، این وبلاگ را صفحه خانگی خود کنید

انواع کد هاي جديد جاوا تغيير شکل موس