|
یادداشتها، خاطرات و تجربیاتی در عشق
|
روز مادر شاد باد
مادر تنها کسيه که از غذا بدش مياد و اون رو نمي خوره، وقتي غذا کم باشه.
وقتي همه تو رو به خاطر نبردن چتر و خيس شدن زير باران ملامت ميکنند، مادر تنها کسيه که بارون رو مقصر ميدونه.
«مادر» نوشته مي شود اما «فرشته» خوانده مي شود...
مادرم... براي تمام کارهائي که کردي و کارهائي که مي خواستي برام انجام بدي اما به نتيجه نرسيد، ازت سپاسگزارم. از ژرفاي قلب سياهم، از ايزد يگانه تندرستي و شادکامي تو را خواهانم.
اين چهار عکس زيبا را از گروه اينترنتي «منصور قيامت» براي شما انتخاب کردم و اميدوارم لذت ببريد.
٭ ٭ ٭
اين مادر ۹۷ ساله ي چيني، حدود ۱۹ سال هست که از پسر ۷۲ ساله بيمارش پرستاري ميکنه...

٭ ٭ ٭
عشق به مادر... چه قدر در مدت زندگي مادرهامون قدرشون رو مي دونيم؟

٭ ٭ ٭
بر دستان تمام مادران دنيا بايد بوسه زد
( لطفاْ بر روی لينک ادامة مطلب کليک کنيد )
شعر پرخاطره اي که پس از 14 سال
از نو به دستم رسيد
سرانجام دوست مادرم، هلن عزيز که در قسمتهاي مختلف سرگذشت واقعي يک عشق و به ويژه در روايت خاطره هاي تلخ و شيرين سال 1377 از ايشان نامي برده بودم، بنا به درخواست من از خواهرزادة گرامي شان خانم «مريم بابائي» متن کامل شعر «قوي سپيد» را گرفتند که در زير و با کسب اجازه از ايشان در وبلاگم مي آورم. از درگاه ايزد يگانه براي اين شاعرة گرانقدر و همسر محترمشان تندرستي و شادکامي آرزو دارم. اين متن با کسب اجازه از خانم مريم بابائي و براي نخستين بار در وبلاگ «دلنوشته هاي يک دلشکستة سابق» انتشار مي يابد. بنابراين، انتشار دوبارة اين اثر در ديگر سامانه هاي نشر اطلاعات (کتاب، مطبوعات، وبسايتها و غيره) تنها با ذکر نام پديد آورندة اثر مجاز خواهد بود.
براي خوانندگاني که تازه به اين وبلاگ پيوسته اند يا آناني که قسمتهاي گذشتة سرگذشت واقعي يک عشق را فراموش کرده اند، يادآوري ميکنم که در خرداد 1377 و پس از بازگشت هلن به ايران، هلن شعر بسيار زيبائي از خواهرزاده شان را در صفحه اي از تقويم جيبي خود نوشته بود که خيلي به دلم نشست. آن زمان تمام متن آن شعر را به ياد سپرده بودم اما ماجراهائي که پس از آن زمان بر من گذشتند و نيز قبولي در آزمون کارشناسي ارشد و رويدادهائي که در اين وبلاگ نوشتم و در آينده در موردشان خواهم نوشت، بخشي از بيتهاي اين شعر را از خاطرم زدود.
با پيامک، از هلن عزيز درخواست کردم تا متن کامل اين شعر زيبا را برايم بفرستد. روزها و هفته ها گذشتند و من به اشتباه گمان بردم که گرفتاريهاي بسيار زياد هلن عزيز (که اين جا، جاي مناسبي براي بازگو کردنشان نيست)، درخواستم را از يادش برده است. در کمال ناباوري، روز جمعه 22 ارديبهشت 1391 متن کامل شعر «قوي سپيد» در چهار پيامک طولاني (در کل 12 قسمت) از هلن عزيز به دستم رسيد.
قوي سپيد
The white swan
سروده : مريم بابائي

من که چون قوي سپيد از سفر جا مانده ام
مي سپارم دل به غم، چون که تنها مانده ام
روزها در برکه ام، کس نمي داند که شب
زير بار درد و غم، مي رسد جانم به لب
٭ ٭ ٭
مي سرايم هر سحر قصه ي هجران خود
آهِ حسرت مي کشم از دلِ ويران خود
شاهد غم هاي من، اشکهاي پي به پي
در شب درد و عذاب، مي گذارم لب به ني
٭ ٭ ٭
بوسه هاي من به ني، زخم را جان مي دهد
دردهاي کهنه را نظم و سامان مي دهد
در درون سينه ام غم قيامت مي کند
اين دل سرگشته را، او هدايت مي کند
کاش آتش مي گرفت قصه ي پرواز من
کاش چون من مي شکست، قامتِ آواز من
آه در فصل خزان، زندگي يعني سراب
کاش مي ديدم شبي، فصل گلها را به خواب
٭ ٭ ٭
بوسة زندگی
عکسي تاريخي که در 26 جولاي 1967 توسط «روکو مورابيتو» گرفته شد، بعدها و در سال 1968 جايزه معتبر پوليتزر را به عکاسش پيشکش کرد. عکسي ماندگار که به «بوسه زندگي» معروف شد و بازتابي گسترده در دنيا داشت.
راندال شامپيون که يک سيم چين بود، با لمس سيم برق فشار قوي بيهوش در ميان زمين و آسمان معلق مانده بود. در اين حال همکارش تامسون به سرعت خود را به او رساند و تنفس دهان به دهان را آغاز کرد. او اين کار را آن قدر ادامه داد تا تنفس راندال بازگشت و او جاني دوباره گرفت. شايد اگر آن روز تامسون کمي ديرتر خود را به همکارش مي رساند، او ديگر به زندگي باز نمي گشت. به همين دليل اين عکس به «بوسه زندگي» معروف شد.
عاشقانه ترين جمله هاي تاريخ
با انتخاب عاشقانه ترين جمله عاشقانه تاريخ از رمان «بلنديهاي بادگير» اميلي برونته، اين كتاب بار ديگر به عنوان عاشقانهترين كتاب ادبيات انگليسي انتخاب شد. يك نظرسنجي در برايتون انگليس نشان داد از نظر دوستداران ادبيات، يك خط از رمان «بلنديهاي بادگير» اثر «اميلي برونته»، رمانتيكترين جمله در تاريخ ادبيات انگليسي است. جملة
«روح از هر چه ساخته شده باشد، جنس روح او و من از يك جنس است»
به عنوان عاشقانهترين جملة ادبي انتخاب شد و به اين ترتيب كتاب «بلنديهاي بادگير» به عنوان عاشقانهترين كتاب ادبيات انگليسي برگزيده شد. اين جمله را كاترين ارشاو خطاب به هتكليف به زبان ميآورد.
عنوان دوم در اين نظر سنجي به «ويني پو» خرس مشهور كتاب كودكان تعلق گرفت كه در يك جمله گفته است:
«اگر 100 سال عمر كني، اميدوارم من 100 سال منهاي يك روز زنده بمانم تا مجبور نباشم بدون تو زندگي كنم».
داستانهاي اين خرس را اي. اي. ميلن خلق كرده است.
در اين ميان جملهاي از مشهورترين تراژدي «ويليام شكسپير» مقام سوم را كسب كرد. اين جمله كه از نمايشنامه «رومئو و ژوليت» آمده، چنين است:
«آرامباش! چه نوري است كه از آن پنجره ميتابد؟ آن جا مشرق است و ژوليت خورشيد تابان».
در مكان چهارم جملهاي از «وي.اچ . اودن» رأي آورد و در مكان پنجم يك جمله از دكتر زئوس نويسنده مشهور كتابهاي كودكان انتخاب شد و آن جمله چنين است:
«وقتي ميفهمي عاشق شدي كه ميبيني دوست نداري بخوابي، چون واقعيت شيرينتر از روياهايت شده است».
◄ پس نوشت:
من هم نمي دانم که جملة چهارم (از وي. اچ. اودن) چه بود؟! ولي با همان چهار جملة بالا خوش باشيد!
زن شدی که...

زن شدي... نه براي در حسرت ماندن يک بوسه
براي خلق بوسه اي از جنس آرامش
تو زن نشدي که همخواب آدمهاي بي خواب شوي
زن شدي که براي خوابِ کسي رؤيا شوي
تو زن نشدي که در تنهائي ات حسرت آغوشي عاشقانه را داشته باشي
زن شدي تا آغوشي در تنهاييِ عشقت باشي
هوس يک بوسه ي فرانسوي
ميان ديوانگيِ يه تانگويِ مرگبار
پا برهنه روی سراميک هاي سفيد
هي لعنتي. . . !
من در لباس رقصم چشم به راهِ توام...
چه حسودي مي شوم وقتي که خشک سيگاري را ترجيح به
تر لب ِمبهوتِ من مي دهي...!
پانوشت: همسر عزيزم تولدت مبارک
قدردان زحمات مادرمان هستيم؟
مادر کودکش را شير مي دهد و کودک از نور چشم مادر خواندن و نوشتن مي آموزد.
وقتي کمي بزرگتر شد کيف مادر را خالي مي کند تا بسته سيگاري بخرد.
بر استخوان هاي لاغر و کم خون مادر راه مي رود تا از دانشگاه فارغ التحصيل شود.
وقتي براي خودش مردي شد، پا روي پا مي اندازد و در يکي از کافه ترياهاي روشنفکران کنفرانس مطبوعاتي ترتيب مي دهد و مي گويد:
عقل زن کامل نيست...
٭ ٭ ٭
اگر شبيه اين عکس ها هستيد با اين دختران تماس بگيريد


در يکي از شهرهاي روسيه به اسم ونوگو به ازاي هر ۵ پسر ۲۵ دختر تنها وجود دارد. در کمپين اينترنتي، اين دختران عکسي چهره سازي شده از مردان مورد علاقة خود را بر روي اينترنت قرار داده اند تا اگر کسي شبيه عکس آنها است خودش را معرفي کند!
آيا دختران ايراني قدر ما پسران را مي دانند؟!
ماجراي وزير خوش شانس

سالهاي بسيار دور پادشاهي زندگي ميكرد كه وزيري داشت. وزير همواره ميگفت: «هر اتفاقي كه رخ ميدهد به صلاح ماست». روزي پادشاه براي پوست كندن ميوه كارد تيزي طلب كرد؛ اما در هنگام بريدن ميوه انگشتش را بريد. وزير كه آنجا بود گفت: «نگران نباشيد... تمام چيزهايي كه رخ ميدهد در جهت خير و صلاح شماست!»
پادشاه از اين سخن وزير برآشفت و از رفتار او در برابر اين اتفاق آزرده خاطر شد و دستور زنداني كردن وزير را داد.
چند روز بعد پادشاه با ملازمانش براي شكار به نزديكي جنگلي رفتند. پادشاه در حالي كه مشغول اسب سواري بود راه را گم كرد و وارد جنگل انبوهي شد و از ملازمان خود دور افتاد. در حالي كه پادشاه به دنبال راه بازگشت بود، به محل سكونت قبيله اي رسيد كه مردم آن در حال تدارك مراسم قرباني براي خدايانشان بودند. زماني كه مردم پادشاه خوش سيما را ديدند خوشحال شدند زيرا تصور كردند وي بهترين قرباني براي تقديم به خداي آنهاست!
آنها پادشاه را در برابر تنديس الهه خود بستند تا وي را بكشند. اما ناگهان يكي از مردان قبيله فرياد كشيد: «چگونه ميتوانيد اين مرد را براي قرباني كردن انتخاب كنيد در حالي كه وي بدني ناقص دارد؟ به انگشت او نگاه كنيد!»
به همين دليل وي را قرباني نكردند و آزاد شد. پادشاه كه به قصر رسيد، وزير را فراخواند وگفت: «اكنون فهميدم منظور تو از اين كه ميگفتي هر چه رخ ميدهد به صلاح شماست چه بوده... زيرا بريده شدن انگشتم موجب شد زندگي ام نجات يابد اما در مورد تو چي؟ تو به زندان افتادي. اين امر چه خير و صلاحي براي تو داشت؟!»
وزير پاسخ داد: «پادشاه عزيز! مگر نمي بينيد؟ اگر من به زندان نمي افتادم، مانند هميشه در جنگل به همراه شما بودم درآن جا زماني كه شما را قرباني نكردند مردم قبيله مرا براي قرباني كردن انتخاب ميكردند! بنابراين مي بينيد كه حبس شدن نيز براي من مفيد بود!
جمله هاي بسيار آموزنده
زماني که خاطرههايتان از اميدهايتان قويتر شدند؛ بدانيد که دوران پيري تان آغاز شده است.
دهانتان را به اندازهاي باز کنيد که حرف در دهانتان نگذارند.
حلقة ازدواج بايد در فکر انسان باشد نه در انگشت دست چپش.
تمام تاريخ عبارت است جنگ سربازاني که همديگر را نميشناسند؛ و با هم ميجنگند براي دو نفري که خيلي خوب همديگر را ميشناسند و نميجنگند.
بدترين خطايي که مرتکب ميشويم، تــوجه به خطاي ديگران است.
جادههاي زندگي را خدا هموار ميکند؛ کار ما فقط برداشتن سنگريزههاست.
مردي و نامردي، جنسيت سرش نميشود؛ مرام و معرفت که نداشته باشيد، نامرديد.
تونلها ثابت کردند که حتي در دل سنگ هم راهي براي عبور هست. ما که کمتر از آنها نيستيم، پس نا اميدي چرا...؟
بعضيهايمان شانس گفتن کلماتي را داريم که برخي ديگر حسرتش را دارند؛ مثل: بابا، مامان، پدربزرگ...
با عقلتان، دلبستگيهاي دنيوي را از خودتان دور کنيد؛ وگرنه خواهيد ديد كه اين دلبستگيهايتان هستند که عقلتان را از شما دور ميکنند.
مدير خوب، يک نقطة مثبت در فرد پيدا ميکند و روي آن کار ميکند. ولي مدير بد، يک نقطه ضعف در فرد پيدا ميکند و به آن گير ميدهد.
در زندگيتان نقش نيشهاي مار «مار و پله» را براي کسي بازي نکنيد؛ شايد ديگر توان دوباره بالا آمدن از نردبان را نداشته باشد.
درمقابل سختيها همچون جزيرهاي باش که دريا هم با تمام عظمت و قدرت نميتواند سر او را زير آب کند.
عفت در زن مانند شجاعت است در مرد؛ من از مرد ترسو همچنان متنفرم که از زن نانجيب.
نااميدي اولين قدمي است که شخص به سوي گور بر ميدارد.
خواستني بودن رازي ندارد.
قبل از اين كه در مورد راه رفتن ديگران قضاوت كنيد، منصفانه اين است كه اول چند قدمي با كفشهايش خودتان راه برويد.
هميشه بيشتر افکار صرف جفت و جور کردن حرف هايي ميشود که هرگز بر زبان جاري نميشود.
کارمندان نابکار، از دزدان و آشوبگران بيشتر به کشور آسيب ميرسانند.
بهتراست منفور باشي به خاطر چيزي که هستي؛ تا محبوب باشي به خاطرچيزي که نيستي.
نگفتن، صلاح است؛ کم گفتن طلا است؛ پر گفتن بلا است.
و سخن آخر اين كه:
ديگران براي خوابيدن قصه ميگويند، ما قصه خود را ميگوييم که ديگران بيدار شوند...
دختران باهوش ايراني
يکي از دوستام به اسم مژگان با يه پسر خيلي پولدار دوست شده بود و تصميم داشت هر طور شده باهاش عروسي کنه. توي مهموني يه دفعه از دهنش پريد که پنج ساله دفتر خاطرات دارم و همه چيز رو توش مي نويسم. اين آقا هم گير داد که دفتر خاطراتت رو بده من بخونم!
از فرداي اون روز مژگان و من نشستيم به نوشتن يه دفتر خاطرات تقلبي واسش... من وظيفة قديمي جلوه دادنش رو داشتم! ده جور خودکار واسش عوض کردم... پوست پرتقال ماليدم به بعضي برگهاش... چايي ريختم روش... مژگان هم تا ميتونست، خودشو خوب نشون داد و همش از تنهايي نوشت و اين که من با هيچ پسري دوست نيستم و خيلي پاکم و اصلاً دنبال ماديات نيستم و فقط انسانيت برام مهمه و...
بعد از يک هفته کار مداوم ما و پيچوندن آقاي دوست پسر، مژگان دفتر خاطرات رو بُرد تقديم ايشون کرد... آقاي دوست پسر در ايکي ثانيه دفتر خاطرات رو بر فرق سر مژگان کوبيد و گفت: «منو چي فرض کردي؟ اين که سالنامة 1390 هست! تو پنج ساله داري تو اين خاطره مينويسي؟»
و اين گونه بود که مژگان هنوز مجرد است...!
عکسهاي تماشائي
از گروه اينترنتي منصور قيامت

سگي با ليسيدن از آتش نشاني که جان او را نجات داده است، قدرداني مي کند.

واقعاً آدم دلش نمي آد سوار اين اسب بشه!

بادي گارد آينده...! خيلي مخلصيم قربون!

اين پسر فراموش نکرده که سالهائي هم بودند که مادرش اونو بغل ميکرد و غذا بهش ميداد. اين عکس تأثيرگذار در بيمارستاني در کشور تايوان گرفته شده است. بايد به اين مادر به خاطر تربيت چنين فرزندي تبريک گفت.

خانم حسابدار ترجيحاً هلو لازم داريم! شما سراغ نداريد؟!


جاستين بـيـبر، خوانندة 18 سالة کانادائي که قراره به ايران بياد و مشابه ايراني اون...
شايد خودم باشم!

چرا مردها از خونه تکوني بدشون مياد؟!

يک کارگر برزيلي بزرگترين زمرد جهان به جرم يازده و نيم کيلوگرم را پيدا کرد!


مرتضي، استاد دوست داشتني زبان ايتاليائي ام در پاسخ به ايميل شادباش پيش هنگام نوروز 1391، ايميل زيبائي به زبان ايتاليائي برايم فرستاد که چون يادآور روزهاي خوش زبان آموزي ام است، در اين وبلاگ مي آورم.
خدا... نگهدارتان...
يک خاطره
دوست داشتني ترين سيلي دنيا

پشت چراغ قرمز توي ماشين داشتم با تلفن حرف ميزدم و براي طرفم شاخ و شونه ميکشيدم که «نابودت ميکنم! به زمين و زمان ميکوبمت تا بفهمي با کي در افتادي! زور نديدي که اين جوري پول مردم رو بالا ميکشي و...» خلاصه فرياد ميزدم.
يه دختر بچه يه دسته گل دستش بود و چون قدش به پنجرة ماشين نمي رسيد هي ميپريد بالا و ميگفت: «آقا گل! آقا اين گل رو بگيريد...»
من هم در کمال قدرت و صلابت و بسيار عصباني داشتم داد ميزدم و هيچ نميگفتم به اين بچة مزاحم! اما دخترک سمج اين قدر بالا و پايين پريد که ديگه کاسة صبرم لبريز شد و سرمو آوردم از پنجره بيرون و با فرياد گفتم: «بچه برو پي کارت ! من گـــل نميخـــرم! چرا اين قدر پر رويي؟! شماها کي ميخواين ياد بگيرين مزاحم ديگران نشين و...»
دخترک ترسيد... کمي عقب رفت! رنگش پريده بود! وقتي چشمهاشو ديدم، ناخودآگاه ساکت شدم! نفهميدم چرا يک دفعه زبونم بند اومد! البته جواب اين سؤال رو چند ثانيه بعد فهميدم! ساکت که شدم و دست از قدرت نمايي که برداشتم، اومد جلو و با ترس گفت: «آقا! من گل نميفروشم! آدامس ميفروشم! دوستم که اونور خيابونه گل ميفروشه! اين گل رو براي شما ازش گرفتم که اين قدر ناراحت نباشين! اگه عصباني بشين قلبتون درد ميگيره و مثل باباي من ميبرنتون بيمارستان، دخترتون گناه داره...»
ديگه نمي شنيدم! خدايا! چه کردي با من! اين فرشته چي ميگه؟!
حالا علت سکوت ناگهاني مو فهميده بودم! کشيده اي که دخترک با نگاه مهربونش به من زده بود، توان بيان رو ازم گرفته بود! و حالا با حرفاش داشت خرده هاي غرور بي ارزشم رو زير پاهاش له ميکرد! يه صدايي در درونم ملتمسانه ميگفت: «رحم کن کوچولو! آدم از همة قدرتش که براي زدن يک نفر استفاده نميکنه!»... اما دريغ از توان و ناي سخن گفتن!
تا اومدم چيزي بگم، فرشتة کوچولو بي ادعا و سبکبال ازم دور شد! حتي به من آدامس هم نفروخت! هنوز رد سيلي پر قدرتي که به من زد روي قلبمه! چه قدرتمند بود! مواظب باشيد با چه کسي درگير ميشيد! ممکنه خيلي قوي باشه و کتک بخوريد!
يادنامه اي بر اسفند پر خاطرة 1390
اين روزها خيلي به آهنگهاي قديمي فکر ميکنم. درگيريهاي ذهني و عاطفي زيادي پيدا کرده ام. ميان انتخابهاي مختلف مانده ام. هدف(هاي) اصلي زندگي ام را گم کرده ام... و همة اينها نشون ميده که من هنوز خام هستم و بايد راه زيادي رو تا کسب آرامش دروني ام طي کنم.
خيلي سخته که بين عقل و دل گير کني و هر دو اون قدر نيرومند باشند که نتوني يکي شون رو به آسوني انتخاب کني. عقل چيزي بگه و دل يه چيز ديگه... و در اين ميون، تنها انسانهاي بزرگ هستند که صبر و غم پيشه ميکنند و من... با وجودي که بزرگ نيستم، به اجبار صبر و غم پيشه کرده ام.
قرارمون يادت نره

منصور
يادت نره دوستت دارم خيلي دلم تنگه برات
دار و ندارمو بگير مال خودت مال چشات
خورشيد و بردار و بيا آفتابي شو به خاطرم
قرارمون يادت نره دير نکني منتظرم
قرارمون يادت نره دوستت دارم يادت نره
قرارمون يادت نره دوستت دارم يادت نره
] تکرار [
٭ ٭ ٭
قرارمون ساعت عشق کنار دلشوره زدن
کنار دلواپسي و ترس يه وقت نيومدن عاشقم و عاشق تو
از همه ديوونه ترم قرارمون يادت نره
دير نکني منتـظرم قرارمون يادت نره دوستت دارم يادت نره
قرارمون کنار گل که سر به زير عطر توست
تو چين چين دامني که هزار تا بغض رو ميشه شست
خورشيد و بردار و بيار آفتابي شو به خاطرم
قرارمون يادت نره دير نکني منتـظرم
يادت نره دوستت دارم خيلي دلم تنگه برات
دار و ندارمو بگير مال خودت مال چشات
(قرارمون يادت نره دوستت دارم يادت نره) 3
سي پند زرتشت بزرگ

1. آنچه را گذشته است فراموش کن و بدان چه نرسيده است رنج و اندوه مبر
2. قبل از جواب دادن فکر کن
3. هيچکس را تمسخر مکن
4. نه به راست و نه به دروغ قسم مخور
5. خود براي خود، زن انتخاب کن
6. به ضرر و دشمني کسي راضي مشو
7. تا حدي که مي تواني، از مال خود داد و دهش نما
8. کسي را فريب مده تا دردمند نشوي
9. از هر کس و هر چيز مطمئن مباش
10. فرمان خوب ده تا بهره ی خوب يابي
11. بي گناه باش تا بيم نداشته باشي
12. سپاس دار باش تا لايق نيکي باشي
13. با مردم يگانه باش تا محرم و مشهور شوي
14. راستگو باش تا استقامت داشته باشي
15. متواضع باش تا دوست بسيار داشته باشي
16. دوست بسيار داشته باش تا معروف باشي
17. معروف باش تا زندگاني به نيکي گذراني
18. دوستدار دين باش تا پاک و راست گردي
19. مطابق وجدان خود رفتار کن که بهشتي شوي
20. سخي و جوانمرد باش تا آسماني باشي
21. روح خود را به خشم و کين آلوده مساز
22. هرگز ترشرو و بدخو مباش
23. در انجمن نزد مرد نادان منشين تا تو را نادان ندانند
24. اگر خواهي از کسي دشنام نشنوي کسي را دشنام مده
25. دو رو و سخن چين مباش و نزديک دروغگو منشين
26. چالاک باش تا هوشيار باشي
27. سحر خيز باش تا کار خود را به نيکي به انجام رساني
28. اگر چه افسون مار خوب بداني ولي دست به مار مزن تا تو را نگزد و نميري
29. با هيچکس و هيچ آييني پيمان شکني مکن تا به تو آسيب نرسد
30. مغرور و خودپسند مباش، زيرا انسان چون مشک پر باد است و اگر باد آن خالي شود چيزي باقي نمي ماند.
به يادِ قهرمان سالهاي کودکي و نوجواني ام،
عباس عزيز
و به بهانة پايان مجموعة تلويزيوني «شوق پرواز»
همراه با لينک دانلود صحنة شهادت عباس بابائي در سريال شوق پرواز
بخش دوم
در پست قبلي نوشته بودم که به دليل بدي هوا نتوانستم شنبه 29 بهمن 1390 براي ديدن آرامگاه شهيد بابائي بروم. خوشبختانه فرداي آن روز (يکشنبه 30 بهمن) اين سعادت نصيبم شد تا قهرمان سالهاي نوجواني ام را از نزديک ببينم. وقتي به «امامزاده حسين» (مرقد امامزاده علي ابن حسين بن موسي الرضا، پسر خردسال امام رضا -ع- امام هشتم شيعيان) و گلزار شهداي شهر قزوين رسيدم، نميدانستم قبر اين شهيد بزرگوار کجاست؟ از ابتدا شروع کردم... شهداي سالهاي 1360 و 1361...


ساعت 17:10 بود و ميخواستم پيش از تاريک شدن هوا سنگ قبر شهيد بابائي را پيدا کنم و از آن عکس بگيرم. هوا بسيار سرد بود... با کاپشن چرم مشکي، شلوار لي سورمه اي و کيف دوشي در ميان شهدا گام بر ميداشتم... شهداي ميانسال تا 17 ساله! در آن سرماي عصرگاهيِ آخرين روز بهمن ماه، سنگ نوشته ها را سريع ميخواندم. نميخواستم از کسي بپرسم. ناگاه چشمانم به دختران و پسران جواني افتاد که به سوي يک سنگ قبر ميرفتند... مدتي ميماندند و برميگشتند. کنجکاوي ام گُل کرد! به آن سو رفتم. قبر شهداي 1365 بود... بالاتر رفتم. ميدانستم آقا عباس، 15 مرداد 1366 به شهادت رسيده است. سرم را که بالا بردم، سه دختر مانتو کوتاه با شلوار جين تنگ ديدم که روبروي سنگي خاکستري تيره ايستاده اند که به صورت اريب قرار گرفته بود. براي حفظ فضاي خصوصي دختران، به سوي ديگر مزار شهدا رفتم. آن سرماي شديد نميگذاشت کسي به مدت طولاني آن جا بماند.
انتظارم چندان طولاني نشد... با رفتن آن سه دختر، آرام آرام به کنار آن سنگ دوست داشتني آمدم. ناخودآگاه عکسهاي شهيد بابائي که در دو طرف سنگ قبرش قاب شده بودند...
( لطفاً بر روي لينک ادامة مطلب کليک نمائيد )
به يادِ قهرمان سالهاي کودکي و نوجواني ام،
عباس عزيز
و به بهانة پايان مجموعة تلويزيوني «شوق پرواز»
بخش نخست

سرانجام سريال «شوق پرواز»، داستان زندگي تيمسار شهيد «عباس بابائي» به پايان رسيد. جمعه شب 28 بهمن ماه 1390، شبکة يک سيما قسمت بيست و چهارم اين مجموعه را پخش کرد... براي من تماشاي هفتگي اين سريال، نگاهي به زندگي قهرمان کودکي ام بود. مردي که در کنار اعتقادهاي مذهبي ناب خود، سرشار از صفتهائي بود که در انسانهاي امروز به سختي جمع ميشوند. وظيفه شناسي، عشق به وطن، ساده زيستي، تواضع، تخصص در سطح پيشرفته و نميدانم... چيزهاي ديگري که بايد پرسيد، خواند و جستجو کرد تا از عمق قلب درک شود. براي من که از وقتي کودک بودم، نام نيک و پرآوازة تيمسار بابائي را از زبان مردم کوچه و بازاري و پدر و مادرم ميشنيدم و تاکنون 17 سال در خياباني که نام شريفش را بر خود دارد، زيسته ام؛ پايان غمگينانة اين مجموعه گوئي مرا از دوستي صميمي دور کرد که تنها شنوندة حرفهايش بودم و ناظر کارهايش. جمعه ها مي آيند... اما ديگر «سيد شهاب الدين حسيني» عزيز را در لباس شهيد بابائي نمي بينم و بايد چند هفته اي بگذرد تا به آن عادت کنم. در نزد من، شهاب حسيني از مدتها پيش به يکي از محبوبترين بازيگران سينماي ايران تبديل شد و گفته ها، نگاهها و رفتار او به جاي تيمسار بابائي را هرگز نميتوانم از ياد ببرم.

هر جمعه شب با خوشيهاي بابائي خوش بودم، با گريه هايش آرام و در درون خودم ميگريستم؛ از تواضع و مردمداري او در شگفت ميشدم و از قوت قلب و اعتماد به نفس مثال زدني او درس ميگرفتم. بيشترِ آن چه را که در اين مجموعه گفته شد، با بررسيهاي چند ساله ام ميدانستم اما بازخواني آنها با تماشاي يک سريال خوش ساخت، بسيار شيرين بود. بابائي از معدود افرادي است که چهرة خسته و چشمان تنگ کرده اش با آن لباس خلباني سبز و کلاه تيره اش از سالها پيش... دستکم از سال 1381 در ذهنم ماندگار شده است. در اين مدت کسي از بابائي بد نگفت و بد ننوشت... دوست و دشمن از او نيک روايت کرده اند. دوستان از ايمان و وطن پرستي و مديريت مثال زدني اش و دشمنان از مهارت و تخصص و شجاعتش.

شبي در پايگاه آموزشي خلبانان ايراني در آمريکا، فرماندة پايگاه در نيمة شب مردي را مي بيند که با لباس ورزشي در حال دويدن است... او را صدا ميزند. دوندة مرموز جلو مي آيد و
( لطفاً بر روي لينک ادمه مطلب کليک کنيد )
لوگوي Google به مناسبت
دويستمين زاد روز چارلز ديکنز

موتور جستجوي گوگل به مناسبت فرا رسيدن هفتم فوريه 2012 و دويستمين سالگرد تولد «چارلز جان هوفام ديکنز» (Charles John Huffam Dickens) نويسنده مشهور انگليسي لوگوي خود را تغيير داد.
![]()
چالرز ديکنز در هفتم فوريه سال 1812 ميلادي در لندپورت از ناحية پورتسي (شهر پورتسموث) به دنيا آمد. مشهورترين آثار او «اليور توئيست»، «ديويد کاپرفيلد»، «آرزوهاي بزرگ» و «داستان دو شهر» هستند که فيلمها و نمايشنامه هاي بسياري بر اساس آنها ساخته شده است.
براي مطالعة بيشتر در مورد زندگي اين نويسندة توانا بر لينکهاي پارسي و انگليسي زير کليک نمائيد:
◄ ويکيپدياي پارسي:
◄ ويکيپدياي انگليسي:
http://en.wikipedia.org/wiki/Charles_Dickens
پس نوشت:
نگاهي به پروفايل من بيندازيد... آره! کسي تولدم رو به من تبريک نگفت جز «مهجو»ي عزيز، «تنها»ي نازنين، «او»ي اين وبلاگ، «محسن» عزيز، فرناز، دانيال، منوچهر، روناک و مادر عزيزم که تولد يک دسته گل رو هم علاوه بر تولد خودم به من تبريک گفت.
شرح ماجراي جشن تولد پر خاطرة امسالم رو در يک پست اختصاصي خواهم نوشت... فعلاً اينها رو داشته باشيد.
وقتي پيش نماز مسيحي شود!
جواني با چاقو وارد مسجد شد و گفت: «بين شما کسي هست که مسلمان باشد؟» همه با ترس و تعجب به هم نگاه کردند و سکوت در مسجد حکمفرما شد. بالاخره پيرمردي با ريش سفيد از جا برخاست و گفت: «آري من مسلمانم». جوان به پيرمرد نگاهي کرد و گفت: «با من بيا...»
پيرمرد به دنبال جوان به راه افتاد و با هم چند قدمي از مسجد دور شدند. جوان با اشاره به گله گوسفندان به پيرمرد گفت که ميخواهد تمام آنها را قرباني و بين فقرا پخش کند و به کمک احتياج دارد. پيرمرد و جوان مشغول قرباني کردن گوسفندان شدند و پس از مدتي پيرمرد خسته شد و به جوان گفت که به مسجد بازگردد و شخص ديگري را براي کمک با خود بياورد. جوان با چاقوي خون آلود به مسجد بازگشت و باز پرسيد: «آيا مسلمان ديگري در بين شما هست؟»
افراد حاضر در مسجد که گمان کردند جوان پيرمرد را به قتل رسانده، نگاهشان را به پيش نماز مسجد دوختند. پيش نماز رو به جمعيت کرد و گفت: «چرا نگاه ميکنيد؟ به عيسي مسيح قسم که با چند رکعت نماز خواندن کسي مسلمان نميشود!!»
درسي شيرين از کوروش بزرگ

دختري به کوروش بزرگ گفت: «من عاشق شما هستم». کورش به او گفت: «لياقتِ تو، برادرِ من است که از من زيباتر است و پشت سرت ايستاده است»...
دختر برگشت و کسي را پشتِ سر خود نديد. کوروش به او گفت: «اگر عاشق بودي، پشت سرت را نگاه نميکردي».
ديدگاه «او» در مورد عشق نخستينم
و ايميلهائي که انگار 15 سال دير به دستم رسيدند...
٭ ٭ ٭
امروز نگاهي به نظرهاي قديمي خوانندگان گرامي داشتم. نظري از آقاي 26 سبب شد اين پست بسيار طولاني رو بنويسم.
٭ ٭ ٭

پنجشنبه 5 اسفند 1389 خواننده ي عزيزي که خودش رو 26 معرفي کرده بود، برايم در نظري خصوصي نوشت:
ما آزموده ايم در اين شهربخت خويش
بايد کشيد بيرون از اين ورطه رخت خويش
سلام دوست عزيز
آقا بهنام
منم يک مرد از جنس خودتم. تا خيلي وقتها فکر ميکردم آدم خاصي هستم. آدمي که به يه عشق ظاهري يه همکلاسي از تموم وجودش دلبسته شد. براش بعد از اون حاضر بود جونش رو بده (که ديگه دير شده بود) يه عشقي از جنس همون عشقي که شما اون رو جسمي نميدونيد. باهاش ازدواج کرد. خيلي زود باخت.
به 4 ماه هم نرسيد. اما حالا که 2 ساله از جداييم ميگذره عاشقتر شدم به اون... اما ديگه نه تواناييش رو دارم براي عاشق شدن و نه ديگه حوصله روزهاي پر از التهاب... براي همين، هميشه برگه ي طلاقم رو تو کيفم... توي دلم قاب کردم. به هر دختري ميرسم، به هر فکري ميرسم، يه نگاه بهش مي اندازم...
زندگي همينه... يک فريب
اميدوارم موفق باشي... و بدون همه مون مثل هميم... چون خدامون يکيه... همه مون عاشقيم... اما عاشقها عاقبتشون همينه.
٭ ٭ ٭
جمعه 16 دي ماه 1390 - «او» ايميل زيبائي برايم ارسال کرد:
مردها در چهارچوب عشق، به وسعت غير قابل انکاري نامردند! براي اثبات کمال نامردي آنان، تنها همين بس که در مقابل قلب ساده و فريب خورده ي يک زن، احساس ميکنند مَردند. تا وقتي که قلب زن عاشق نشده، پست تر از يک سگ ولگرد، عاجزتر از يک فقير و گداتر از همه ي گدايان سامره پوزه بر خاک و دست تمنا به پيشش گدايي ميکنند... اما وقتي که خيالشان از بابت قلب زن راحت شد، به يک باره يادشان مي افتد که خدا مردشان آفريد!
... و آن گاه کمال مردانگي را در نهايت نامردي جست و جو ميکنند...
دکتر علي شريعتي
٭ ٭ ٭
وقتي اين ايميل را خواندم با وجودي که ميدانستم نوشته ي خودِ «او» نيست، اما نتوانستم تنها به خواندنش بسنده کنم. پس برايش نوشتم:
با سلام و تقديم صميمانه ترين احترامها حضور شما سرور گرامي
شريعتي انگار بعضي ها رو از قلم انداخته که در سوز چيزي که «عشق» مينامندش، همه ي سرمايه هاي فکري و عاطفي خودشون رو خرج کردند و وقتي به گذشته نگاه ميکنند هنوز جاي زخم دل و جاي خالي محبوبشون رو در نهايت خودش حس ميکنند.
برخي از زن ها هم همين طورند... شايد کمتر
( لطفاً بر روي لينک ادامه ي مطلب کليک فرمائيد )